فارسی  |   English  |   العربی  |   اردو  |   Turkish  |   Pakistan  |   India  |   العراق  |   لبنان  |   Bahrain  |   البحرین  |   ورزشی  |   زندگی  |   رسانه  |   نظرسنجی  |   شیعه گراف

04 حوت 1395

شفقنا افغانستان

مقام‌ها در ولایت ارزگان می‌گویند که چهارتن از کارکنان به‌داشتی ربوده‌شده توسط گروه آنان در این ولایت را رها کرده‌اند.

به گزارش شفقنا افغانستان به نقل از خامه پرس،دوست محمد نایاب، سخن‌گوی شورای ولایتی ارزگان می‌گوید طالبان این کارکنان را زمانی ازاد کرده‌اند که دانسته‌اند آنان برای‌شان خطری ایجاد نخواهند کرد.

طالبان این کارکنان به‌داشتی را به دلیل این‌که شاید به ضرر آنان فعالیت کنند در روستای عاشور ولسوالی خاص ارزگان ربوده بودند.

پیش ازین نیز بارها کارکنان صحی و خدمات اجتماعی در بخش‌های مختلف کشور از سوی گروه طالبان ربوده شده‌اند.

این کارکنان حدود یک‌هفته‌پیش از سوی طالبان ربوده شده بودند.

انتهای پیام

www.afghanistan.shafaqna.com

تحقیقات موسسه سرطان بریتانیا در مدت چهل سال بر روی صد و سیزده هزار زن بالای شانزده سال نشان می دهد هر چه نور اتاق خواب حین خواب شبانه بیشتر باشد احتمال چاقی در زنان افزایش می‌یابد.

به گزارش شفقنا انفغانستان به نقل از بی بی سی؛ این پژوهشگران می گویند زیاد بودن نور موقع خواب شبانه خطر چاقی و سندروم متابولیک را افزایش می‌دهد چون ریتم شبانه روزی و سالانه بدن را مختل می کند.

بر اساس این تحقیق که نشریه آمریکایی منتشر شده، دور کمر، ضریب توده بدنی (BMI)، نسبت دور کمر به باسن و دور کمر به قد همگی در زنانی که شبها در معرض نور بیشتری هستند بیشتر است.

این محققان می گویند حتی بعد از اینکه تاثیری عواملی مثل فعالیت بدنی، داشتن فرزند خردسال و مدت خواب را در نتایج بررسی منظور کرده‌اند باز هم ارتباط روشنی بین اتاق خواب و چاقی زنان دیده شده است.

سندروم متابولیک را بطور ساده می توان ترکیب چاقی (BMI > ۳۰ )، بالا بودن فشارخون، دیابت و بالا بودن چربی خون تعریف کرد.

پروفسور درک یان دایک از مرکز پژوهش های مربوط به خواب در استان ساری انگلستان می گوید ضرری ندارد اتاق خواب را تاریک کنیم. او به بی‌بی‌سی گفت :"معمولا مردم متوجه نور اتاق خواب نیستند. به نظر من همه باید نور اتاق خوابشان را ارزیابی کرده و ببینند چقدر تاریک کردن آن آسان است."

به گفته پروفسور دایک، نور خیابان، نور بعضی ساعت ها و حتی نور دکمه خاموش وسایل برقی مثل تلویزیون می‌تواند اتاق را تا حدی روشن کند: "در مجموع این پژوهش جدید به اهمیت تاریک بودن اتاق خواب اشاره می‌کند."

زندگی مدرن ریتم طبیعی بدن انسان را که طی سالها تکامل یافته مختل می‌کند

پروفسور آنتونی سوئردلو استاد اپیدمیولوژی (همه‌گیر شناسی) موسسه تحقیقات سرطان بریتانیا می‌گوید سوخت و ساز بدن تحت تاثیر خواب و بیداری و نور قرار می‌گیرد: "ارتباطی که در این مطالعه بین نور شبانه و چاقی پیدا کردیم بسیار جالب است. در این مرحله نمی‌توانیم بگوییم علت این ارتباط چیست اما این مسیر تازه‌ای را برای تحقیق باز می‌کند. مشارکت بیش از صدهزار زن در این تحقیق اهمیت حیاتی داشته است."

به گفته این پژوهشگران ساعت روزانه و سالانه بدن و سیستم تنظیم سوخت و ساز انسان با محیط تنظیم شده و تکامل یافته است و این با دنیای مدرن صنعتی که اکنون در آن زندگی می کنیم کاملا متفاوت است.

تکنولوژی باعث شده میزان و مدت تماس با نور، میران مواد غذایی دریافتی و میزان فعالیت بدنی انسان به اندازه‌ای تغییر کند که در تاریخ بشر سابقه نداشته است.

انتهای پیام

www.afghanistan.shafaqna.com

انقلاب‌ها به ندرت در كشورهاي فقير روي مي‌دهند و تاريخ نشان داده است كه انقلاب‌هاي مردمي در كشورهایی به وقوع مي‌پيوندد كه رشد اقتصادي با اصلاحات سياسي هم‌‌زمان روي نداده است. در چنين حالتي اگر جامعه دوباره با بحران اقتصادي مواجه شود، مردمي كه در دوران رونق اقتصادي از شرايط رفاهي خوبي برخوردار بودند به تدريج از حاكمان فاصله مي‌گيرند و تمايلات انقلابي در آنان شكل مي‌گيرد.‌
به گزارش شفقنا، عصر ایران به نقل از اکونومیست نوشت: از سوي ديگر، برقراري دموكراسي در كشورهایی كه ‏در حد متوسطي از رشد اقتصادي قرار دارند و يا آنهايي كه ‏شرايط اقتصادي بهتري دارند با استقبال گسترده ‏تري ‏مواجه مي‏ شود. به بيان ديگر اجراي دموكراسي مستقيما به سطح درآمد ناخالص ملي كشورها بستگي دارد. حتي‏ بروز يك بحران اقتصادي در كشورهایی كه دموكراسي در آن به بهترين نحوه شكل گرفته است، مي‏ تواند اين روند را به پايين‏ ترين حد ممكن تنزل دهد و يا در شرايط دشوار ترآن را از بين ببرد.
در اين ميان، كشورهاي فقير چه در جهان عرب و چه در كشورهاي آسيايي نمي‏ توانند دموكراسي را در كشور خود حتي به‌صورت نمادین اجرا كنند. در اين ميان كشورهاي حاشيه خليج فارس، فرآيند اصلاحات سياسي و اقتصادي را بسيار ديرتر آغاز كرده‏ اند؛ اما كشورهاي عربي اكنون یک گام به پیش   گذاشته‏ اند.
شكي وجود ندارد كه انقلاب‌هاي خاورميانه با شعارهاي دموكراسي‌خواهانه و تشويق ميليون‌ها تن از مردم عادي براي رسيدن به آزادي و برابري شكل گرفته است. هرچند كه عوامل متعددي براي تغييرات تاريخي در يك منطقه وجود دارد اما چندين دهه آزادي اقتصادي در كنار فشارهاي سياسي، نقش اصلي را در حركت‌هاي مردمي عليه حكومت‌هاي ديكتاتوري بازي مي‌كند.
البته در کشورهای عربی عواملي مانند مديريت اقتصادي اشتباه و تمركز اختيارات سياسي در دستان عده‌اي مشخص، نقش مهم‌تري را ايفا مي‌كنند. مشكلات اقتصادي مانند بيكاري‌هاي گسترده، تبيعض‌هاي غيرمنطقي در اجراي عدالت و افزايش قشر جوان جامعه در كشورهاي عربي مشوق اصلي براي حضور در خيابان‌ها به اميد تغيير شرايط سياسي است.
با نگاهی دقیق‌تر می‌توان متوجه شد که كشورهاي نفت‌خيز و ثروتمند خليج‌فارس خلاف همسايگان فقير خود تاكنون در سركوب اعتراض‌ها و تقاضا براي اصلاحات اقتصادي موفق بوده‌اند. اين فرآيند دو دليل اقتصادي دارد؛ ‌نخست آنكه اين كشورها به دليل افزايش بهاي قيمت نفت و موقعيت استراتژيك‌شان در تامين منابع گازي جهان، توانستند غرب‌ را وادار كنند كه در مقابل سركوب شديد تظاهرات‌هاي مردمي سكوت كند و براي نمونه مي‌توان به بحرين اشاره كرد.
در اين ميان ميليون‌ها دلار نفتي باعث شده كه بيشتر كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس در سركوب مخالفان خود و خشم مردمي از نارضايتي‌هاي اقتصادي موفق باشند. همچنين اين كشورها با دادن وام‌هاي 10 ميليارد دلاري و كمك به كشورهاي فقيرتر مانند عمان و بحرين توانسته‌اند آنان را با خود در اين مسير همراه كنند. با مختل شدن صادرات گاز ليبي و كاهش توليد نفت عربستان‌سعودي، اكنون بسياري از تحليل‌گران نگرانند اگر حوادث پس از بهار عربي شوك ديگري به بازارهاي نفتي وارد كند، جهان مجددا با ركود اقتصادي ديگري روبه‌رو خواهد شد.
از سوي ديگر، كشورهاي فقير مانند نپال و فيليپين كه كارگران خود را از كشورهاي عربي تامين مي‌كنند، نگران ادامه تحولات در خاورميانه هستند. در اين ميان نگاه و واكنش غربي‌ها به اين تحولات تحت، تاثير نياز آنان به منابع انرژي كشورهاي نفت‌خيز است و ادامه اين حوادث براي آنان پرهزينه خواهد بود.
عوامل جغرافيایی مانند امنيت اسرائيل،‌ افزايش دشمني‌ها و قدرت گرفتن گروه‌هاي تندرو باعث شده كه آمريكا در مرحله نخست از تغيير رژيم‌ها در كشورهاي عربي به‌ويژه مصر حمايت نكند. این سیاست البته با ادامه اعتراض‌ها تغییر کرد. عملكرد آمريكا همچنين به وجهه واشنگتن در منطقه آسيب وارد كرد چراكه مردم منطقه را به اين باور رساند كه كاخ‌سفيد حامي دموكراسي‌خواهي نيست بلكه بر اساس مسائل ژئوپلتيكي جلوي اصلاحات دموكراتيك در خليج‌فارس را گرفته است.

انتهای پیام

www.afghanistan.shafaqna.com

بازيگران در صحنه بين‌المللي، تلاش خود را بر اين موضوع قرار مي‌دهند كه از تمام دارايي‌هاي خود بهره‌ ببرند. به همين دليل، ارزش‌هاي اخلاقي، خواه در هيبت آسماني و خواه در كسوت مدني مورد توجه قرار مي‌گيرند. از اين‌رو ستون‌هاي سه‌گانه روابط بين‌الملل، يعني قدرت، امنيت و صلح، اخلاقِ ماهيتيِ كاملاً مشروع مي‌يابند. با توجه به اين واقعيت كه در صحنه بين‌الملل، نقض نظم، ضرورتاً با تنبيه مواجه نمي‌شود و كشورهاي بزرگ به لحاظ حجم توان‌مندي و كنترل سازمان‌هاي بين‌الملل، امكان وسيع‌تر براي مشروعيت بخشيدن به ارزش‌هاي اخلاقي با منافع خود دارند، بايد درك كرد كه اخلاق، ويژگي موقعيتي دارد. بنابراين، اگر تشخيص، اين باشد كه ارزش‌هاي اخلاقي، تسهيل‌كننده است، آن‌گاه مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرد و در صورتي‌ كه ارزش‌هاي اخلاقي، دست‌يابي به خواست‌ها را پرهزينه و يا غيرممكن سازد، در اين صورت به حاشيه رانده مي‌شود.

به گزارش شفقنا، حسين دهشيار در شماره ی 27 فصلنامه ی علوم سیاسی نوشت: درك روابط بين‌الملل، ضرورتاً نيازمند چرايي تعامل بازيگران در گستره سيستم است بازيگران، فارغ از اين كه چه ماهيتي براي آنان منظور شود، از يك سو بايد به نيازهاي خود توجه كنند و در مسير تحقق آنان گام بر دارند و از طرف ديگر، معطوف به اين نكته باشند كه دست‌يابي به اهداف، در خلاء شكل نمي‌گيرد، بلكه در رابطه با مؤلفه‌هاي مورد توجه ديگر بازيگران، حيات چشم‌اندازها امكان‌پذير مي‌گردد. در چارچوب اين منطق، تنيدگي بازيگران صحنه بين‌المللي در مسير نائل شدن به خواست‌هاست كه اين سؤال مطرح مي‌شود كه چه عواملي مؤثر هستند و از ميان فاكتورهاي تعيين‌كننده، كدام يك از اعتبار و ارجحيت فزاينده‌تر برخوردار است. يكي از عناصر مطرح در روابط بين‌الملل، نقش مباحث و ايده‌هاي اخلاقي در شكل دادن به ماهيت تعامل بازيگران است. در طول تاريخ، اين نكته مورد بحث و جدل بوده است كه چه جايگاهي مي‌بايست براي اخلاق در عملكرد بازيگران و تصميمات آنان قائل شد. از 2400 قبل از ميلاد، اين موضوع تا به امروز مطرح بوده است. از ارسطو در دولت شهرهاي يونان تا ماكياولي در دولت شهرهاي ايتاليا و نهايتاً در كلان‌شهرهاي دهكده جهاني در خصوص اين كه اخلاق چه نقشي بايد در قلمرو تعاملات بين بازيگري ايفا كند، اظهار نظر شده است. نگاه تاريخي، ما را به اين سمت سوق مي‌دهد كه اخلاق، هيچ‌گاه مبناي جهانشمول براي رقم زدن كيفيت رفتار در صحنه بين‌المللي و حيات‌بخش‌ غايي تصميمات راهبردي نبوده است. درك سيستمي، اين واقعيت را به وضوح بيان مي‌كند كه قاعدتاً ملاحظات غير ارزشي، بنيان و چارچوب اصلي جهت‌گيري‌ها را مشخص مي‌سازند. تحليل تصميم‌گيري هم اين را به خوبي به صحنه مي‌آورد كه بازيگران، سواي از اين كه در چه مقطعي و يا اين كه در چه جغرافيايي حضور داشته‌اند، سياست خارجي بهينه را معيار عملكرد قرار نداده‌اند، بلكه بسندگي به لحاظ محدوديت منابع، زمان و توان‌مندي‌ها هميشه مطرح بوده است. با در نظر گرفتن اين نكات است كه باور بر اين قرار مي‌گيرد كه در بهترين شكل ممكن در صحنه روابط بين‌الملل و در خوشبينانه‌ترين ارزيابي‌ها، اخلاق، نقش موقعيتي در شكل دادن به ماهيت تعاملات بين‌المللي و خط مشي‌هاي سياست خارجي بازي مي‌كند. بهتر است كشورهاي غير بزرگ در سيستم بين‌الملل براي حفظ منافع خود، اجازه ندهند كه روابط بين‌الملل، هويت اخلاقي پيدا كند؛ چرا كه كشورهاي بزرگ ـ كه از قدرت برتر برخوردار هستند ـ در پناه توجيهات اخلاقي (مبتني بر اخلاق مدني) به تحميل خواست‌ها و ارزش‌هاي خود بر آنها خواهند پرداخت. بنابراين، تا زماني كه اخلاق، جايگاه موقعيتي دارد، از اثرگذاري طبيعي و جهانشمول برخوردار نخواهد شد.

منابع حيات‌بخش دارايي در صحنه بين‌الملل

آن چه كتمان‌ناپذير است، اين كه بازيگران، بدون توجه به ظرفيت‌هاي مادي، بدون در نظر گرفتن تمايزات ارزشي و بي‌اعتنا به چگونگي شكل‌گيري سياست‌ها، خواهان اين هستند كه جايگاه و موقعيت خود را در صحنه جهاني در درجه اول، تثبيت و در صورت امكان، ارتقا دهند. در دوران «صلح طولاني»،[1] آن را در برابر يافتيم، همان طور كه در عصر «قرن جنگ تمام عيار»،[2] آن را لمس كرديم. البته آشكار است كه بازيگران با توجه به مؤلفه‌هاي تأثيرگذار، راه‌هاي متفاوتي را براي تحقق خواسته‌هاي خود در نظر مي‌گيرند.[3] در منطقه صلح ـ كه در برگيرنده كشورهاي معتقد به اهميت خصوصيات داخلي در شكل دادن به حجم تأثيرگذاري بين‌المللي است ـ و در منطقه منازعه ـ كه بازيگران، تأكيد كمتري به نقش تعيين‌كننده حيات مدني در اقتدار بين‌المللي دارند ـ به ضرورت متوجه مي‌شويم كه رفتارها، سياست‌ها و خط مشي‌ها بر اساس يك مجموعه از مؤلفه‌هاي يكسان و داراي اعتبار همسنگ قوام نمي‌يابند. با وجود اين كه بازيگران، بدون استثناء تحت تأثير دو دسته از واقعيات هستند، اما تأثير‌پذيري آنان يكسان نمي‌باشد. گروهي از واقعيات، ماهيت اجتماعي دارند كه در بطن حيات اجتماعي شكل مي‌گيرند؛ در حالي كه گروهي ديگر از واقعيات، اساساً خارج از كنترل ما هستند و ماهيت طبيعي دارند. در نتيجه مي‌بايست بين جهان اجتماعي و جهان طبيعي، تمايز قائل شد.[4] در عين اين كه داراي تأثير‌پذيري همسان نيستند، از تأثيرگذاري يكسان و هم‌اندازه هم برخوردار نمي‌باشند. بازيگران در حيطه روابط بين‌الملل كه اساساً طلب جايگاهي در حد و اندازه‌هاي اميال خود هستند، از تمامي دارايي‌هاي در اختيار استفاده مي‌كنند. آن چه به موقعيت، در تعاملات، حيات مي‌دهد، ميزان، تنوع و حجم دارايي‌ها است. بنابراين، آشكار است كه چرا كشورها همگي در صدد اين هستند كه سياست حداكثري را در رابطه با اين دارايي‌ها دنبال كنند. در اين جا صحبت از قدرت نيست؛‌ چرا كه خواهان اين هستيم كه از يك فهم تك بعدي جلوگيري كنيم. به همين دليل است كه مفهوم دارايي را مطرح مي‌كنيم كه در برگيرنده يك نگاه چند لايه‌اي به عناصر و مؤلفه‌هاي حيات‌دهنده توان‌مندي مي‌باشد. در تمامي تئوري‌هاي مطرح روابط بين‌الملل، اين پيش‌فرض كه بازيگران، فزون‌ترين دارايي‌ها را طلب مي‌كنند، اجماع نظر كلي وجود دارد. دارايي‌ها بر حقوق بين‌الملل در كثرت عضويت در نهادهاي بين‌المللي و اتحاديه‌ها جلوه‌گر مي‌شود و در حوزه داخلي بايد توجه معطوف به توان نظامي، امنيت اقتصادي، الگوهاي ارزشي و كيفيت مناسبات اجتماعي شود. واقع‌گرايان كه تأكيد را بر طبيعت غير قابل تغيير انسان مي‌گذارند، در كنار واقع‌گرايان ساختاري كه اهميت فراوان برايتحليل كلان قائل هستند، تلاش براي انباشت دارايي‌ها را اجتناب‌ناپذير مي‌دانند؛ چرا كه ماهيت حيات بين‌المللي را به شدت، هرج و مرج محور تلقي مي‌كنند. يكي تأكيد بر كارگزار دارد؛ در حالي كه ديگري بر ساختار اتكا مي‌كند؛ هر چند كه در هر دو انباشت دارايي‌ها اولويت مي‌يابند. «ما همچنان با اين معماي عملي روبه‌رو هستيم كه تا چه حد، يك فرد تصميم‌گيرنده بر شكل گرفتن پي‌آمدهاي سياسي، تأثير‌گذار است و تا چه حد، فاكتورهاي غير شخصي از قبيل جنبش‌هاي تاريخي، ايدئولوژي‌ها و سيستم‌هاي حكومتي، تعيين‌كننده اقدامات هستند».[5] ليبرال‌‌ها كه طبيعت انسان را تغييرپذير مي‌دانند، در كنار ليبرال‌هاي نهادگرا ـ كه اهميت قدرت نظامي را كتمان نمي‌كنند ـ نيز به نياز انباشت دارايي‌ها براي دست‌يابي به جايگاه و موقعيت مورد نظر بازيگر اهميت قائل مي‌شوند؛ هر چند كه اعتقاد وافر دارند كه: «كارگزار است كه در تحليل نهايي، تعيين مي‌كند از پديده‌هاي مرتبط، كدامين چشمگير است».[6] تحليل سياست خارجي كه به عنوان يك ديسيپلين متمايز از واقع‌گرايي و ليبراليسم در ارزيابي و درك عملكرد بين‌المللي بازيگران از نقطه نظر كثيري مطرح مي‌باشد، با تأكيد بر جنبه روان‌شناختي چرايي تصميمات، اهميت فراوان براي دست‌يابي به جايگاه و موقعيت مطلوب‌تر در نزد بازيگران قائل است. تعريف شرايط به وسيله تصميم‌گيرنده در هرم ساختار سياسي، حيات‌بخش رفتارها است. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه تصميم‌گيرندگان، خواهان افزايش اعتبار و موقعيت خود در صحنه داخلي هستند، واضح است كه تلاش وافر انجام مي‌دهند تا جايگاه و موقعيت كشور را در قلمرو بين‌المللي ارتقاء دهند كه اين خود به طور مستقيم باعث تقويت موقعيت داخلي آنان مي‌شود. با در نظر گرفتن اين كه تصميم‌گيرندگان در حيطه سياست خارجي در وهله اول، خواهان حفظ و يا تقويت موقعيت خود در ساختار قدرت هستند، طبيعي است كه توجه به بعد روان‌شناختي چرايي تصميمات صورت گيرد. تئوري‌هاي شناختي سياست خارجي مبتني بر اين نكته است كه منافع، برخاسته از ايده‌ها هستند و فاقد حيات عيني هستند.[7]



بنابراين، جدا از اين كه از چه زاويه تئوريك به چرايي عملكرد بازيگران در صحنه بين‌المللي بپردازيم، اين مسئله، مشهود است كه كشورها با توجه به تجارب تاريخي‌، الزامات ساختاري و ضرورت‌هاي شخصيتي، تلاش در راستاي دست‌يابي به يك جايگاه رفيع با استفاده از تمامي دارايي‌ها را در اختيار قرار مي‌دهند. دارايي‌ها در دو حيطه، قابل رؤيت هستند: حيطه داخلي و قلمرو بين‌المللي. اين امكان براي بازيگر وجود دارد كه تلاش را بر اين نكته قرار دهد كه موقعيت و پرستيژ خود را براي تحقق كم‌هزينه‌تر و كارآمد‌تر اهداف از طريق بهره‌وري از منابعي كه صحنه جهاني در برابر او قرار مي‌دهد، ارتقاء دهد. الحاق به نهادها و سازمان‌هاي بين‌المللي، اين امكان را براي بازيگر به وجود مي‌آورد كه با استفاده از امكانات و موقعيت‌ها ـ كه خارج از حوزه اختيار او است ـ به تقويت موضع و جايگاه خود بپردازد. اين نهادها در واقع، پنجره‌هاي فرصت هستند تا از طريق آنها به تسهيل دست‌يابي به اهداف موفق شد. با در نظر گرفتن اين نكته كه نهادهايي كه شكل مي‌گيرند و جهت‌گيري آنها، بازتاب چگونگي قدرت در سطح جهان است، نهاد‌ها حيات مي‌يابند؛ چون بازيگران مطرح و صاحب‌وزن را به اين نتيجه مي‌رسانند كه نهادها، امكان تحقق خواسته‌ها را امكان‌پذيرتر مي‌كند. در نتيجه، بايد نهادها را «صحنه‌‌هايي قلمداد كرد كه در آن، روابط، قدرت خود را نشان مي‌دهند».[8] پس نهادها شكل مي‌گيرند؛ چون بازيگران برتر ـ كه در صحنه بين‌المللي از حجم وسيع‌تري از توان‌مندي برخوردار هستند ـ خواهان اين مي‌شوند كه از اين طريق به نفوذ گسترده‌تري نائل شوند. الحاق به اين نهادها هر چند به نفع بازيگران بزرگ مؤسس آن است، اما در عين حال، ظرفيت بازيگران ديگري را كه ملحق مي‌شوند، افزايش مي‌دهد و در كنار آن، ظرفيتي را فراهم مي‌كند كه به منابع حيات‌دهنده توان‌مندي‌هاي كشورهاي ديگر نيز دسترسي پيدا شود. تمامي بازيگران حاضر در يك نهاد از الحاق در رابطه با افزايش حجم توان‌مندي خود بهره مي‌برند؛ هر چند ممكن است ميزان بهره‌مندي به يك ميزان نباشد. در يك نهاد، «... تمامي طرف‌ها منفعت مي‌برند كه در صورت عدم الحاق، محققاً آن را به دست نمي‌آورند».[9] الحاق به نهادهاي بين‌المللي، نوعي از دارايي است كه در اختيار تمامي بازيگران است. از اين رو، نهادها، دارايي محسوب مي‌شوند كه تنها به ضرورت صرف‌ الحاق موقعيت و

جايگاه منطقه‌اي و جهاني بازيگر، افزايش مي‌يابد. البته ارتقاي جايگاه و موقعيت، بستگي به نوع نهاد، حجم توان‌مندي‌ها و نوع قدرت هنجاري و نظامي و اقتصادي قدرت‌هاي برتر حيات‌دهنده نهادها دارد. حتي در تئوري‌هايي هم كه بازيگر، خود، منفعت‌محور، خودمتكي و حداكثر‌گرا[10] محسوب مي‌شود، با تحليل ليبرال‌ها از نهادها به عنوان چارچوب‌هايي كه«... تشويق‌گر همكاري»[11] است، مخالفتي جدي نشده است. از بطن اين نوع همكاري، كشورها موفق مي‌شوند به دارايي از نوع بين‌المللي دسترسي پيدا كنند. دارايي بين‌المللي، منجر به افزايش قدرت مانور در قلمرو گيتي و اتصال به منابع قدرت فراملّي مي‌شود. در كنار دارايي‌هاي بين‌المللي، كيفيت ديگري از دارايي است كه ماهيت آنها داخلي است. دارايي‌هاي داخلي، دو نوع هستند: بخشي از آنها هنجاري و بخش ديگر، مادي هستند، البته ميزان اين دو نوع دارايي در هر جامعه‌اي متفاوت است. در بعضي از جوامع، بعد هنجاري، فزاينده‌تر و برجسته‌ است و برعكس. در جوامعي كه در حوزه صلح هستند، دارايي‌هاي هنجاري از برجستگي فراوان برخوردار است؛ چرا كه اين اعتقاد وجود دارد كه قدرت بر خلاف گذشته ـ كه از لوله تفنگ بر مي‌خاست ـ به شدت متأثر از ظرفيت‌ها و اعتبار هنجاري است. البته اين بدان معنا نيست كه دارايي‌هاي مادي، اهميت ندارند؛ چرا كه هنجارهاي جامعه‌اي، اعتبار و مشروعيت مي‌يابند كه كالاهاي مادي بهره‌مند از كيفيت بالا در آن وجود داشته باشد. اين دو دارايي در هم تنيده هستند. در جامعه‌اي كه دارايي‌هاي مادي در سطح جامعه، گسترده و پي‌آمدهاي رفاهي و امنيتي آن مثبت هستند، محققاً هنجارها از مشروعيت فزاينده و بالا برخوردار هستند. در رابطه با دارايي‌هاي بين‌المللي، اين تأكيد وجود دارد كه در چارچوب درك توپ بيلياردي از جهان كه ... «بزرگ‌ترين توپ {كشور} بر روي ميز هر زمان و هر وقت كه بخواهد مي‌تواند ديگر توپ‌ها را حركت دهد،[12] الحاق به سازمان‌هايي كه قدرت‌هاي بزرگ، باني آن هستند، باعث ارتقاي جايگاه و موقعيت جهاني مي‌شود. در حالي كه وقتي صحبت از دارايي‌هاي داخلي است، به جهت اين كه تكيه بر ظرفيت‌هاي بومي است، نه تنها استقلال عمل، فراوان‌تر به وجود مي‌آيد، بلكه بهره‌وري و سود فراوان‌تر نيز براي بازيگر حيات مي‌يابد؛ زيرا هيچ‌گونه هزينه‌اي در راستاي تقسيم منافع با بازيگران بين‌المللي وجود ندارد.



در رابطه با اين كه كدام يك از اين دارايي‌ها اولويت پيدا مي‌كنند، بستگي مستقيم به شرايط زماني، ويژگي‌هاي منطقه‌اي، نقش بازيگر و چينه‌بندي قدرت در گستره‌ گيتي دارد. دست‌آوردها در حيطه داخلي، بستگي تام به كيفيت و ماهيت دارايي‌هاي مادي و هنجاري دارد. دست‌آوردها در حيطه بين‌المللي و در رابطه با همكاري «تناسب با اندازه و وزن دولت‌هاي درگير {نهادها} دارد».[13] به طور كلي، آن نوع دارايي انتخاب مي‌شود كه تسهيل‌كننده تحقق خواست‌ها باشد. بازيگران با توجه به ظرفيت هاي در اختيار در قلمرو بين‌المللي و در صحنه بومي به اين تصميم مي‌رسند كه بهره‌برداري فزون‌تر از دارايي‌ها چه محيطي، كارآمدتر و مطلوب‌تر است. نوع تصميم در خلأ شكل نمي‌گيرد، بلكه در رابطه با واقعيات مادي و هنجاري در سطوح مختلف حيات مي‌يابد. اعتقاد و باورهاي تصميم‌گيرندگان در خصوص اين كه به دارايي‌هاي داخلي يا خارجي توجه كند و يا اين كه هر دو را البته با تأكيد‌هاي مختلف به طور همزمان مورد استفاده قرار دهد، بستگي مستقيم به چارچوب‌هاي اعتقادي و ساختاري دارد. «اعتقادات و باورهاي فردي، داراي ريشه‌هاي اجتماعي هستند».[14] پس انتخاب بازيگر با توجه به اين كه تصميم‌گيرندگان، افراد هستند، متأثر از مباني اعتقادي و باورها هست. از سوي ديگر، بازيگران بدون توجه به خواست و ميل خود، تحت تأثير ماهيت ساختار سيستم بين‌الملل هستند. پس بايد گفت كه باورها و اعتقادات، جنبه ارادي و انتخابي دارند؛ در حالي كه ساختار، اساساً ماهيت جبرگونه و تأثير الزامي دارد. بنابراين، از يك سو بايد گفت كه در سياست‌گذاري و اين كه كدامين دارايي و كدامين سطح، مطلوب و بسنده است، با توجه به اين كه باورها و اعتقادات، تعيين‌كننده هستند، قدرت، صرفاً مهم نيست، بلكه ارزيابي و تصور تصميم‌گيرندگان از قدرت است كه از اهميت و اعتبار برخوردار مي‌باشد.[15] در اين تصوير، توان‌مندي و قدرت، كاملاً به صورت متني ارزيابي مي‌شود كه متكي به تصورات تصميم‌گيرندگان است. از سوي ديگر، تصميمات در خصوص اين كه توجه به سوي كدامين جنبه از دارايي‌ها جلب شود، ماهيت ساختاري مي‌يابد و معطوف به ارزيابي‌هاي كلان‌محور مي‌شود. بر خلاف ارزيابي متني كه بر اساس تعريف موقعيت است، در تحليل ساختاري، توجه به الگوهاي توزيع قدرت، معطوف است كه اعتقاد دارد پي‌آمدها و نتايج كه بازيگران، آنها را تجربه مي‌كنند، برخاسته از الزامات ساختار سيستم بين‌الملل است.[16] اين بدان معناست كه اهداف،‌ منافع ملي، استراتژي، طراحي خط مشي، پياده‌سازي و ارزيابي اهداف، فضاهاي عملياتي به طور آشكار، متأثر از ناامني و هرج و مرج است.[17] آن چه واضح است، اين مهم كه بازيگران بدون توجه به وزن، موقعيت جغرافيايي و منابع، كيفيت ساختار قدرت سياسي و مؤلفه‌هاي فرهنگي ـ اجتماعي، در صدد هستند كه جايگاه و موقعيت خود را در سطح منطقه و جهاني به سطحي برسانند كه بسنده‌ترين بسته را براي تحقق اهداف و خواست‌ها به وجود آورند. بدون توجه به اين مسئله که بر اين اعتقاد باشيم كه هدف نهايي بازيگران، امنيت است و يا اين كه بر اين باور باشيم كه بقا، خواست غايي آنان است و يا اين كه اين نظر را بسط دهيم كه بازيگران، در صدد مشاركت براي صلح هستند؛ اين انكارناپذير است كه تمامي بازيگران، بدون استثناء خواهان جايگاه و موقعيتي هستند كه غناي رواني و ظرفيت‌هاي مادي براي آنان فراهم مي‌كند. حال اين نكته پيش مي‌آيد كه استفاده از چه نوع دارايي به نحو بسنده‌تري دسترسي به جايگاه مورد نظر را فراهم مي‌كند.



قدرت، امنيت و صلح: ستون‌هاي سه‌گانه روابط بين‌الملل

با توجه به اين كه امنيت، قدرت و صلح، ستون‌هاي كليدي هستند، امنيت بدون قدرت، عامل دست‌يابي نيست و امنيت هم ضرورتاً نياز به تداوم صلح دارد. بدون امنيت و قدرت، بقاي بازيگر به خطر مي‌افتد و بدون صلح هم تداوم قدرت داخلي با خطر مواجه مي‌شود. در گستره تاريخ و براي تمامي تصميم‌گيرندگان، هميشه اين نكته مورد توجه بوده كه از دارايي‌هاي در اختيار، كدام يك بسنده‌ترين فرصت، كم‌هزينه‌ترين مسير و كارآمدترين چارچوب را براي دست‌يابي به جايگاه و اعتبار به وجود مي‌آورد. در طول تاريخ و كشورهاي مختلف با توجه به ارزش‌هاي تصميم‌گيرندگان و به طور همزمان به جهت الزامات سيستم به ارزيابي مطلوب بودن حيطه‌هاي داخلي و بين‌المللي پرداخته‌اند. با وجود اين كه سطوح مختلف توسعه اقتصادي، ميزان نهادينه‌بودن ساختارهاي سياسي، مباني ارزش‌ها و باورهاي تصميم‌گيرندگان مطرح بوده است. با وجود اين، همگي، هدف دست يابي به بسنده‌ترين جايگاه و موقعيت را طلب كرده‌اند. سه نوع قدرت در صحنه گيتي قابل رؤيت است: قدرت‌هاي نظامي، قدرت‌هاي هنجاري و قدرت‌هاي اقتصادي. اين احتمال وجود دارد كه بازيگري، هيچ كدام از قدرت‌هاي ذكر شده را در سطح پايه نداشته باشد و يا اين كه تمامي قدرت‌ها و يا مجموعه‌اي از آنها را داشته باشد و اين كه يك بازيگر، كدامين از اين قدرت‌ها را ترجيح مي‌دهد، به شدت، متأثر از تجارب تاريخي، اعتقادات و ارزش‌هاي هنجاري است. آمريكا سمبل قدرت نظامي و ژاپن، معيار قدرت اقتصادي محسوب مي‌شوند. البته بايد توجه شود كه صحبت از اتحاديه اروپا به عنوان قدرت هنجاري و يا آمريكا به عنوان قدرت نظامي به اين معنا نيست كه اروپا، فاقد قدرت نظامي و يا آمريكا بي‌بهره از مؤلفه‌هاي ارزشي است، بلكه اين نكته را مي‌رساند كه هر يك از بازيگران ذكر شده با توجه به فرهنگ استراتژيك، نقش بين‌المللي، چشم‌اندازهاي اجتماعي و تجارب تاريخي، يكي از انواع قدرت را مناسب‌ترين براي هويت دادن به اهداف مي‌يابد. به همين دليل است كه بعضي از بازيگران، بيشتر بر اين نكته تأكيد دارند كه منافع بايد تعيين‌كننده جهت‌گيري‌ها باشد؛ در حالي كه بعضي از بازيگران، نگاه را متوجه هويت به عنوان مبناي حيات‌بخش اهداف مي‌دانند. سه نظريه در خصوص بازيگراني كه منفعت‌محور هستند، مطرح است. بعضي اين اعتقاد را دارند كه دولت‌ها اساساً ميل براي كسب قدرت دارند و هدف غايي آنها قدرت است.[18]

در حالي كه نظريه ديگر بر اين باور است كه دولت‌ها اساساً در طلب بقاء هستند و براي همين سعي مي‌كنند، امنيت را حداكثري نمايند.[19] تئوري ديگر بر اين مبنا شكل گرفته كه دولت‌ها، نهادها را حيات مي‌دهند؛ چون «طلب‌گر همكاري غير متمركز، دولت‌هاي برخوردار از حاكميت هستند؛ بدون اين كه هيچ مكانيزم مؤثر فرماندهي وجود داشته باشد».[20] بازيگراني نيز هستند كه در شكل دادن به انتخاب‌هاي خود، هويت محور هستند. از ديدگاه اين بازيگران، ايده‌ها و به عبارت صحيح‌تر، ايده‌ها و هنجارهاي مشترك، اهميت وافر در شكل دادن به چشم‌اندازها و اهداف دارند. «بهترين فاكتورهاي ايده‌اي، همان اعتقادات فراگير يا اعتقادات بين‌الاذهاني هستند كه قابل تقليل به افراد نيستند».[21] در هر سه چارچوب نظري با وجود تفاوت در پيش‌فرض، اين باور وجود دارد كه از دارايي‌هاي در دسترس بايد استفاده شود تا بتوان به جايگاه مورد نظر دسترسي يافت. اين بدان معناست كه «تمامي دولت‌ها تحت تأثير اين منطق هستند كه دلالت بر اين دارد كه آنها نه تنها دنبال فرصت مي‌گردند تا از يكديگر بهره‌مند شوند، بلكه آنها اقدام مي‌كنند تا اطمينان حاصل كنند ديگر دولت‌ها، آنها را مورد بهره‌برداري قرار نمي‌دهند.[22] با وقوف به اين مهم كه دولت‌ها در چارچوب منطقي رفتار مي‌كنند، يعني با توجه به ارزش‌ها، ساختارها و در بطن سوء تفاهم‌ها تصميم مي‌گيرند، واضح است كه دولت‌ها به تمامي دارايي‌هاي در اختيار توجه كنند و بر اساس اولويت‌هايي كه در ذهن دارند و با توجه به واقعيات محيط عملياتي به تعيين روش بپردازند. بازيگران، جدا از اين كه به كدامين «مفاهيم متعارض در مطالعه روابط بين‌المل: صلح، قدرت و امنيت»،[23] اولويت قائل هستند، در چارچوب دو محيط ذهني و عملياتي به تصميم‌گيري مي‌‌پردازند. دولت‌ها به عنوان مطرح‌ترين بازيگران در صحنه بين‌المللي، داراي سه گزينه هستند. آنها مي‌توانند بر اساس توجه و تأكيد به دارايي‌هاي مادي به تعاملات بين‌المللي وارد شوند و اولويت را بر مبناي مادي قدرت قرار دهند. اين امكان هم هست كه دولت‌ها به مؤلفه‌هاي هنجاري قدرت توجه كنند و خواهان حياتي در صحنه بين‌الملل باشند كه متأثر از ايده‌ها و ارزش‌هاست؛ پس يكي در چارچوب‌هاي مادي به ارزيابي صحنه بين‌الملل مي‌پردازد؛ در حالي كه ديگري به مباني ارزشي و هويتي توجه مي‌كند تا در صحنه بين‌المللي موفق شود. هر چند اين امكان هم هست كه يك دولت به هيچ‌كدام از اين دو محيط به عنوان مقوله مستقل نگاه نكند و آنها را در هم تنيده كند و با توجه به اولويت‌ها و رجحان‌ها و از همه مهم‌تر شرايط، با اولويت‌بخشي به يكي از آنها هر دو را تعيين‌كننده و تأثيرگذار مطرح كند. مي‌توان بيان داشت كه مردم و نخبگان از دريچه‌هايي مي‌توانند به صحنه گيتي بنگرند و بخواهند آن را به بهترين شكل در جهت ارتقاي موقعيت و جايگاه خود مديريت كنند. بازيگران مي‌توانند در چارچوب مدل منفعتي و به عبارتي ديگر، سطح دولتي منافع مادي اقدام كنند. اين امكان هم هست كه بازيگر در چارچوب مدل اجتماعي شدن اقدام كند. اين به معناي آن است كه فرهنگ سياسي، جهت‌دهنده سياست و خط‌ مشي‌ها باشد. در نهايت، اين كه بازيگران مي‌توانند پر توجه به مدل تأثيرگذاري تكيه كنند تا كشور ديگر را تحت تأثير قرار دهند.[24] براي ارتقاي جايگاه و موقعيت بازيگران، قاعدتاً مي‌توانند اولويت‌ را به مؤلفه‌هاي مادي قدرت بدهند و يا اين كه تأكيد اوليه و اصلي را بر مؤلفه‌هاي ارزشي قدرت بگذارند. در هر دو حالت بر اين نكته تأكيد مي‌شود كه «رابطه بين روابط بين‌المللي و سياست‌هاي داخلي وجود دارد».[25] هر چند اولويت‌ها مختلف است؛ چون مي‌تواند اين تأثيرگذاري، برخاسته از مؤلفه‌هاي سخت‌افزاري يا از فاكتورهاي نرم افزار قدرت باشد. در صحنه روابط بين‌الملل، اين ويژگي هست كه نظم وجود دارد؛ همان طور كه در قلمرو داخلي كشورها نيز نظم وجود دارد. هر بازيگري، اصولاً در تلاش است تا نظم مورد علاقه خود را همان‌طور كه در گستره داخلي پخش است، در صحنه بين‌المللي نيز هم مطرح باشد، اما تفاوت عمده‌اي بين نظم در داخل و نظم در صحنه روابط بين‌الملل وجود دارد.

در صحنه روابط بين‌الملل، نقض نظم، ضرورتاً تنبيه را به دنبال ندارد. بازيگران برتر، اگر نظم را نقض كنند، غالباً با تنبيه مواجه نمي‌شوند؛ هر چند كه بر خلاف مقررات و ضوابط بين‌الملل رفتار كرده باشند كه نمونه بارز آن، حمله آمريكا در سال 2003 به عراق بود. در صحن داخلي اگر نظم، نقض شود، به ضرورت و به طور اتوماتيك، تنبيه در انتظار نقض‌كننده است. پس در صحنه بين‌المللي، اگر بازيگري از جايگاه بالا و متمايز برخوردار باشد و يا اين كه با بازيگران مطرح، اتحاد و نزديكي داشته باشد، مي‌تواند بدون دغدغه به ناديده انگاشتن قوانين بين‌المللي بپردازد و به بهانه حق حاكميت، حتي در داخل جامعه خود، حقوق طبيعي اتباع خويش را ناديده بگيرد. اما در صحنه داخلي به لحاظ وجود هنجارها، ارزش‌ها و قراردادهاي توافق شده، ضرورت توجه به چارچوب‌هاي نظم ضروري مي‌نمايد. البته نقض نظم در صحنه بين‌المللي، هزينه‌هاي اخلاقي، مادي و جاني را سبب مي‌شود، اما به جهت اين كه اين هزينه‌ها موجوديتي نيستند، قابل مديريت قلمداد مي‌شود. پس در صحنه بين‌المللي، فقدان قوانين، هنجارهاي لازم الاجرا و عدم وجود يك حاكميت فراملي بهره‌مند از اقتدار و قدرت براي اعمال نظرات و الزامات سبب مي‌شود كه بازيگران به يكپارچه و هميشگي بودن تعهدات و قراردادها باور نداشته باشند. در صحنه داخلي به علت اين كه حاكميت وجود دارد و قراردادها و هنجارها از ماهيت و هيبت عملياتي برخوردار هستند، به عبارت ديگر، قوانين لازم الاجرا وجود دارند، بازيگران، دغدغه‌هاي موجوديتي را كمتر احساس مي‌كنند. با توجه به اين نكته حساس كه در صحنه بين‌المللي، ماهيت تعاملات بين‌المللي به شدت متأثر از جايگاه و موقعيت بازيگران است و ارزش‌هاي بين‌المللي و مقررات، به سهولت، قابل ناديده‌انگاري هستند (حمله عراق به ايران، حمله آمريكا به عراق، عملكرد روسيه در خصوص چچن‌ها و غيره...)، كشورها مي‌بايست چارچوب‌هايي را مبناي فعاليت خود قرار دهند كه توفيق آنان را در راه رسيدن به اهداف ميسر سازد. كشورها فارغ از اين كه امنيت را حياتي مي‌يابند و يا اين كه كسب قدرت و يا برقراري صلح از طريق همكاري را مطلوب قلمداد مي‌كنند، همگي خواستار دست‌يابي به بسنده‌ترين جايگاه در صحنه روابط بين‌المللي هستند. براي رسيدن به اين مهم، بازيگران مي‌توانند به سياست‌هاي مبتني بر توازن قوا، دنباله‌روي و يا انتقال مسئوليت و وظيفه متوسل شوند.[26] در عين حال نيز اين امكان وجود دارد كه در چارچوب يك تحليل و درك ليبرال از ماهيت روابط بين‌الملل، بازيگران براي تحقق جايگاه مورد نظر به جاي توازن نظامي به توازن نهادي كه وجود درجه بالايي از وابستگي متقابل اقتصادي است، گرايش پيدا كنند.[27]

پس در هر حالت، خواه اصل نظم‌دهنده را هرج و مرج مطرح كنيم و يا اين كه آن را وابستگي متقابل اقتصادي و همترازهاي تئوريكِ آن بدانيم، هدف مطلوب يكسان است. البته توجه شود كه نه در علوم انساني و نه در علوم طبيعي، شواهد، هيچ‌گاه غير مبهم نيستند.[28] و نمي‌توان با قطعيت مطلق صحبت كرد، اما اين امكان هست كه در سطح كلي به تحليل پرداخت. به دليل پذيرش اين كه ساختار و كارگزار در قلمرو بين‌المللي، هر يك تأثيرگذار است و تأثيرات آنان در يكديگر، تنيده هست، سبب ناتواني در ابهام‌زدايي مي‌باشد. تأثير توان‌مندي‌ها بر روي سياست خارجي، غير مستقيم و پيچيده است؛ چرا كه مي‌بايست فشارهاي سيستمي از طريق تغييرهاي بينابين در سطح واحد، خود را متجلي سازند.[29]



جايگاه اخلاق در نظام بين‌الملل

با در نظر گرفتن اين نكات، متوجه مي‌شويم چرا بازيگران از يك سو قادر نيستند و از طرف ديگر هم تمايلي به اين ندارند كه بيان كنند چه مؤلفه‌هايي را به طور ثابت و يا غير ثابت در حيات دادن به سياست‌هاي خود در نظر مي‌گيرند. دولت‌ها هيچ‌گاه نمي‌توانند در خصوص نيات پيش‌روي يكديگر مطمئن باشند. عدم قطعيت در خصوص آينده و تغيير قابل انتظار در توزيع نسبي قدرت، باعث حيات بخشيدن به محرك‌ها و موانع در خصوص همكاري يا سياست‌هاي رقابت‌آميز در زمان حاضر مي‌شود.[30] با وقوف به اين مهم و در سطحي وسيع‌تر، آگاهي به دو ويژگي، يعني «خصلت‌هاي ساختاري سيستم و منطق بقاي واحدها (دولت‌ها)[31] بايد بيان كرد آيا اخلاق مي‌تواند عامل تعيين‌كننده در روابط بين‌المللي باشد». تصميم‌گيران در قلمرو هر كشوري، بر اساس مجموعه‌اي از مؤلفه‌ها به حيات دادن به سياست‌ها و تعامل در صحنه بين‌المللي مي‌پردازند. غالباً تمامي تصميم‌گيرندگان بر اين موضوع پاي مي فشارند كه منافع ملي، مبناي تصميم‌ها و سياست‌هاست. اكثراً اين نكته را نيز عنوان مي‌كنند كه مباحث اخلاقي، يكي از اركان مهم در شكل دادن به ماهيت اهداف مي‌باشد. به همين دليل، هميشه با حضور اخلاق در روابط بين‌الملل مواجه بوده‌ايم. اما اين نكته به شدت، حياتي است كه توجه شود جدا از اين كه اخلاق تا چه حد نقش ايفا مي‌كند، هميشه و در همه حال، اخلاق، مقوله‌اي است كه جايگاه موقعيتي در طراحي سياست‌ها و ارزيابي اهداف بازي مي‌كند. بازيگران يا اخلاق را مي‌خواهند؛ چون منافع آنان ايجاب مي‌كند و يا اين كه نسبت به آن بي‌اعتنا مي‌شوند؛ چرا كه منافع آن را نامناسب مي‌يابند. منافع مي‌تواند ماهيت ملي و يا اين كه خصلت فردي و شخصي داشته باشد. اما در هر دو صورت، مقوله اخلاق، هميشه و در همه حال با توجه به موقعيت‌ها و شرايط، نقش آفرين مي‌شود. اين نظريه بدان معناست كه از نقطه نظر كاربردي و عملياتي نمي‌توان گزاره «تأكيد بر اصول براي يك سياست خارجي اخلاقي»[32] را مشاهده يا اعمال كرد. اگر هدف را جايگاه و موقعيت مطلوب قرار دهيم، مي‌بايست تمام اهرم‌هاي در اختيار و تمامي عناصر حيات‌بخش توان‌مند به كار گرفته شوند. معيار اين كه چه مؤلفه‌اي از بين عناصر شكل‌دهنده توان‌مندي به كار گرفته شود و اين كه كدامين مؤلفه از بين فاكتورهاي توان‌مندي اولويت يابد، از يك سو برخاسته از ملاحظات و معاملات داخلي و از طرف ديگر، معادلات و واقعيات بين‌المللي است. اقدامات در خلأ شكل نمي‌گيرند؛ همان‌طور كه پي‌آمدها متأثر از ساختارها و واقعيات هستند به هر حال بايد عناصري به عنوان اصول و ابزار انتخاب شوند كه فزون‌ترين منفعت را در اختيار قرار دهند، همين طور مي‌بايست فاكتورهايي مطرح شوند كه بيشترين همخواني بين نتايج و اهداف را نشان دهند، نيز مؤلفه‌هايي به كار گرفته شوند كه قليل‌ترين هزينه را بر متحدين تحميل كنند و عناصري به صحنه بيايند كه برجسته‌ترين افزايش اعتبار در معادلات قدرت در داخل كشور را براي تصميم‌گيرندگان رقم بزنند. اگر اين چارچوب ذكر شده را مبنا قرار دهيم، متوجه مي‌شويم كه نمي‌توان اخلاق را به عنوان فاكتور اولويت‌دار در حيات دادن به ماهيت روابط بين‌الملل مورد توجه قرار داد. با توجه به اين كه در صحنه جهاني، قوانين لازم الاجرا براي همه وجود ندارد، ضرورتي براي همگان نيست كه به مولفه‌هاي اخلاقي پاي‌بند باشند. در اين صورت اگر بازيگري، مباحث اخلاقي را سرلوحه سياست‌هاي خود قرار دهد و ديگر كشورها به اين نتيجه برسند كه بهره فزون‌تري از عدم توجه به مباحث اخلاقي مي‌برند؛ پس به طور اتوماتيك، كشوري كه اخلاق‌گرايي در قلمرو گيتي را دنبال مي‌كند، به ستروني در رابطه با تحقق اهداف مواجه مي‌شود كه اين خود به معناي تضعيف جايگاه و موقعيت بين‌المللي است. از طرف ديگر، هنگامي توجه به مقوله اخلاقي به عنوان يك فاكتور اساسي در حيات دادن به تعاملات مهم مي‌بايست جلوه‌گري كند كه مباني اخلاقي تمامي بازيگران و ارزش‌هاي شكل‌دهنده مباحث اخلاقي، همسو باشند. با توجه به اين كه چنين حقيقتي وجود ندارد و كشورها بر اساس مباني ارزشي متفاوتي، اخلاق را تفسير و تعريف مي‌كنند، پس تعامل كارآمد، حيات نمي‌يابد. هر بازيگري سعي مي‌كند تعريف ارزشي خود را به عنوان عنصر اخلاقي مطرح كند و اين باعث مي‌شود كه اخلاق به جاي تسهيل تعاملات حيات‌بخش، منازعه، كشمكش و احتمالاً بحران گردد. به كارگيري اخلاق در نقش كليدي قوام دادن به سياست‌ها منجر به اين مي‌گردد كه در تعاملات، در صورت بروز اختلافات، امكان مصالحه به شدت كاهش يابد و اخلاق، حيات‌بخش جنگ گردد. اصول اخلاقي به ضرورت ماهيت آنان از توجيه ارزشي مستحكم برخوردار هستند و اين منجر به اين مي‌شود كه تصميم‌گيرندگان نتوانند در خصوص آنان به بده‌ بستان در رابطه با ديگر بازيگران بپردازند. چنين وضعيتي، منجر به از بين رفتن انعطاف و ناتواني اخلاقي و هراس ارزشي براي امتياز دادن ـ كه عنصر حيات‌بخش صلح است ـ بگردد.

اين نكته آشكار است كه از دارايي‌هايي مي‌بايست استفاده شود تا بتوان به جايگاه مطلوب‌تر و با اعتبارتري دست يافت. همان‌طور كه قبلاً متذكر شديم، يكي از دارايي‌ها، دارايي‌هاي هنجاري است. از زيرستون‌ها و زيرپايه‌هاي دارايي هنجاري بايد به مفاهيم و ارزش‌هاي اخلاقي توجه كرد. پس در اين كه اخلاق، يك شكل از دارايي است، هيچ‌گونه بحثي نيست. اين بدان معناست كه به اخلاق، هميشه بايد به عنوان يك ظرفيت و يك امتياز نگريسته شود. اما موضوع، اين است كه چه زماني و در چه شرايطي، اين درك را مطرح كرد و در چه شرايطي، آن را در حاشيه كامل قرار داد. هنجارهاي اخلاقي، دو منبع دارند. بعضي از اين ظرفيت و توان‌منديهاي اخلاقي، برخوردار از خصلت‌هاي غير ارضي هستند و ماهيت غير مادي دارند. در اين حالت، كشوري كه به اين نوع از اخلاق توجه دارد و آن را در حيات دادن به سياست اعطا كند، به دليل اين كه از نظر بسياري، همه بازيگران «دنبال كسب قدرت»[33] (جدا از اين كه اين قدرت را براي امنيت، رفاه، اعتبار و غيره مي‌خواهند) و نيازهاي مادي هستند، پس كشوري كه در صدد بازي بر اساس مؤلفه‌هاي اخلاقي از اين دست باشد، مي‌بايست از بسياري از اهرم‌ها و توان‌مندي‌ها براي كسب قدرت به لحاظ خصلت غير اخلاقي آن ابا كند كه اين به معناي كاهش موقعيت و جايگاه جهاني است.



براي اين كه بتوان اخلاق را فرصتي برجسته براي ايفاي نقش دانست، ضرورت دارد كه «نظم اخلاقي جهان‌گستر»[34] وجود داشته باشد و اين نيز تنها هنگامي امكان‌پذير است كه مباني اخلاقي يكسان باشد. اگر اخلاق، ريشه‌هاي غير مادي داشته باشد، با توجه به تفاوت‌هاي مذهبي به هيچ صورت ميسر نيست يك منظومه واحد اخلاقي را حيات داد كه كشورها به عنوان اقمار در اطراف آن، گردش و بر اساس اصول آن اقدام كنند. با در نظر گرفتن اين كه در صحنه روابط بين‌الملل، «نظام قانوني، حكمفرما نيست»[35] و الزامات قانوني غير قابل نقض وجود ندارد، نمي‌توان انتظار داشت كه بازيگران به ارزش‌هاي اخلاقي كه با ماهيت فرهنگي و تجارب تاريخي آنها سنخيت ندارند، گردن بنهند. نمي‌توان انتظار داشت ارزش‌هاي اخلاقي غير مادي، به وسيله جوامعي كه چارچوب اخلاقي ـ تمدني متفاوت دارند، به كار گرفته شود. اخلاق غير مادي، مطلق‌گراست و از بايد‌هاي تغييرناپذير صحبت مي‌كند. اين امكان به هيچ روي وجود ندارد كه در صحنه بين‌الملل، بازيگران بر پايه مفاهيم مطلق‌گرا اقدام كنند؛ چرا كه تحولات سياسي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، نظامي و تكنولوژيك، دائماً در حال ظهور هستند كه صحنه بين‌المللي و واقعيات جهان را كه در بستر آن كشورها بايد به تصميم‌گيري بپردازند، در مسير تحول مداوم قرار مي‌دهد. در گستره‌اي كه تمامي بنيان‌ها و از همه مهم‌تر، كيفيت و الگوهاي توزيع قدرت، دائماً در حال عوض شدن هستند؛ نمي‌توان بر اساس مؤلفه‌هاي تغييرناپذير به سياست‌گذاري پرداخت و در رابطه‌ با پي‌آمدهاي سيستمي به واكنش پرداخت. منبع ديگري كه هنجارهاي اخلاقي، ريشه در آن دارند، اخلاق مدني است.

در بعضي از جوامع، اخلاق، ماهيت اجتماعي دارد و به شدت، بي‌بهره از خصلت‌هاي آسماني است. اگر اخلاق مدني، بستر تصميم‌گيري و هويت بخشيدن به سياست‌ها باشد، به اين معناست كه منافع و هويت‌هاي بازيگر، يك سازه اجتماعي است. شخصيت و خصلت تصميم‌گيرنده و تصويري كه از واقعيات در قلمرو حيات ترسيم مي‌سازد، همگي بازتاب چارچوب اجتماعي است كه او در آن زيست مي‌كند. پس اقدامات خصمانه مي‌توانند هم از اميد براي بهره و يا ترس از باخت و هم از ضرورت‌هاي تهاجمي و يا پاسخ‌هاي دفاعي ناشي شوند.[36]

هويت بازيگران و به تبع آن تعريف آنان از محيط عملياتي و تفسيري كه از واقعيات دارند، به شدت، تابع محيط داخلي حيات سياسي و ساختار تصميم‌گيري است كه در آن قرار دارند. در چنين فضايي، ارزش‌هاي فردي نيستند كه حيات‌بخش هستند، بلكه چارچوب اجتماعي است. با توجه به اين نكته كه بازيگر عقلاني، تمركز خود را بر رجحان‌ها و پي‌آمدها قرار مي‌دهد، و بر اساس آنها تصميم مي‌گيرد، متوجه مي‌شويم كه چرا نمي‌توان اخلاق مدني را مبناي حيات‌بخش سياست‌ها قرار داد. رجحان‌ها در بستر جامعه شكل مي‌گيرند و بازتاب معادلات در جامعه هستند؛ پس يك سازه اجتماعي محسوب مي‌شوند و هويت اجتماعي خاص خود را حمل مي‌كنند. با در نظر گرفتن اين كه جامعه مدني در هر جغرافيايي حيات نيافته است و سطوح متفاوتي از توسعه وجود دارد و اين كه عناصر و مؤلفه‌هاي جامعه مدني در گستره گيتي يكسان نيست، به كيفيت عقلانيت و ماهيت آن از يك جامعه به جامعه ديگر متفاوت است. پس آن چه در يك جامعه عقلاني محسوب مي‌گردد، ممكن است در جامعه ديگر، غير عقلاني منظور گردد. با در نظر گرفتن اين كه عقلانيت، بازيگر و به عبارتي ساختار‌شناختي او بازتاب هويت اجتماعي است، متوجه مي‌شويم كه چرا نمي‌شود اخلاق را حيات‌بخش تصميمات و معادلات در صحنه روابط بين‌الملل به عنوان يك عنصر هميشگي و دائمي مطرح كرد. اخلاق به ضرورت نكاتي كه گفته شد، مي‌بايست خصلت موقعيتي داشته باشد و بر اساس ملاحظات داخلي و بين‌المللي، نوع نقش و ميزان حضور را تجربه كند.

براي اين كه در صحنه جهاني اخلاق را به كار گيريم، بايد اين سؤال را مطرح كنيم كه هنجارهاي اخلاقي مشروع در قلمرو گيتي كدامين هستند. اين واضح است كه به دليل سطح متفاوت توسعه در ابعاد متفاوت آن، ريشه‌هاي متفاوت اخلاق (آسماني و مدني)، تعريف‌هاي متفاوت از منافع، تمايز منافع در جوامع مختلف (در بعضي جوامع فردي است و در بعضي جغرافياها ملي است) و مواجهه روزمره با تحولات وسيع و گسترده در تمامي حيطه‌هاي حيات مشروعيت يكپارچه اخلاقي وجود ندارد. هنجارهاي اخلاقي، محققاً دارايي محسوب مي‌شوند، اما با توجه به اين كه واقعيات ذكر شده، عملكرد آنها را بسيار مقيد مي‌سازد، ضرورت دارد كه با توجه به شرايط و موقعيت، تصميم گرفته شود كه اخلاق چه نقشي داشته باشد. در نهايت، بايد به اين نكته توجه شود كه به دليل اين كه الگوهاي توزيع قدرت در صحنه روابط بين‌المللي به كشورهاي برتر سيستم، جايگاه ويژه‌ براي اعمال سياست و خواست‌هاي خود اعطا مي‌كند، اگر مباحث اخلاقي، حيات‌بخش شوند و از اعتبار براي شكل دادن به اهداف برخوردار شوند، محققاً هنجارهاي اخلاقي بازيگران برتر سيستم است كه حيات‌بخش بستر ارزشي تصميم‌گيري خواهد شد و اين محققاً به ضرر كشورهاي مخالف، دشمن و متعارض با بازيگران برتر خواهد بود. به نفع كشورهاي غير بزرگ است كه ارزش‌هاي اخلاقي، مبناي تصميم‌گيري و قوام‌دادن به سياست‌ها و منافع نباشد؛ چرا كه در آن صورت، هنجارهاي اخلاقي قدرت‌هاي بزرگ، معيار خواهند بود كه به ضرورت، منجر به كاهش و تضعيف جايگاه و اعتبار بين‌المللي خواهد شد كه اين به معناي از دست دادن فرصت براي تحقق منافع و قوام هويت خواهد بود.



اخلاق مي‌بايست به عنوان يك «قدرت ابزاري» و نه به عنوان يك «قدرت بياني»[37] در قلمرو گيتي مطرح شود. قدرت ابزاري به معناي كنترل ابزاري و شيوه‌هاي زورگويانه و اجباركننده است و تمامي بازيگران در صحنه جهاني، جدا از جايگاه، ميزاني از اين نوع قدرت را دارا هستند. كشورهاي برتر سيستم و كشورهاي غير مطرح، حجمي هر چند غير يكسان از ابزارهاي خشونت را دارند، اما در رابطه با قدرت بياني كشورهاي مطرح سيستم به دلايل متعدد از قبيل توسعه سياسي، اقتصادي و تنوع فرهنگي، عملاً كنترل كامل بر هنجارها و ارزش‌هاي مطرح را دارا هستند. اين بدان معناست كه كشورهاي غير برتر، عملاً نبايد اميدي به اين داشته باشند كه قابليت رقابت با بازيگران مطرح سيستم را دارا باشند. پس كشورهاي غير بزرگ براي حفظ جايگاه كنوني ـ كه حداقل، خواست بايد باشد ـ بهتر است كه خواهان ورود هنجارهاي اخلاقي به قلمرو تعاملات بين‌المللي نباشند؛ چون در آن صورت، كمترين امكان رقابت و به تبع آن، نفوذ را در شكل دادن به واقعيات بين‌المللي خواهند داشت.



سخن پاياني

چرايي حيات يافتن جنگ، صلح و همكاري و چگونگي جلوگيري از جنگ و متجلي ساختن صلح و همكاري، هستي‌بخش حيطه روابط بين‌المللي است. چارچوب‌هاي تئوريك و استدلال‌هاي ارزشي در طول تاريخ در راستاي پاسخ به اين دغدغه‌هاي استراتژيك شكل گرفته‌اند؛ در صورتي كه اخلاق، مؤلفه‌اي در جهت كاهش حيات يافتن جنگ، ارتقاي موقعيت و بهبودي جايگاه بازيگر شود، مي‌بايست اساس و مبناي سياست در صحنه بين‌الملل باشد و در غير اين صورت، بهره‌وري از آن فزون‌ترين بي‌اخلاقي است؛ چرا كه باعث تضعيف جايگاه و هزينه‌هاي فزاينده براي جامعه مي‌شود.



پي­نوشت­ها

* دانشيار دانشگاه علامه طباطبايي;



1 . John Lewis Gaddis, The Long peace, International security Vol. 10, No. 41, spring 1988.

2 . Raymond Aron, The Century of Total War, Gardencity, N. Y.: Doubleday, 1954.

3 . Michael W. Doyle, Ways of War and peace: Realism, Liberalism and Socialism, New York: W. W. Norton, 1995.

4 . Chris Brown, Understanding International Relations, New York, Palgrave, 2001.

5 . Richard C. Snyder, H. W. Bruck and Burton Sapin, eds, Foreign Policy Decision Making: An Approach to The Study of International Politics, New York: Free Press, P. 7, 1962.

6 . Valerie M. Hudson, foreign Policy Decision Making: A Touchstone for International Relations Theory in 21 Century in R. Snyder, etal, Foreign Policy Decision Making (Revised), London Palyrave, 2002, p. 4.

7 . Alexander wendt, Sound Theory of International Relations, New York: Cambridge University press, 1999, p. 134.

8 . Tony Evans and Peter Wilson, Reyime Theory and the English school of International Relations: A comparison, Millennium: Journal of International studies, Vol. 21, No. 3, Winter 1992, p. 330.

9 . Helen Milner International Theories of Cooperation among Nations: Strength and weaknesses, World Politics, Vol. 44, No. 3, April 1992, p. 468.

10 . Charles Lipson, Internationals Cooperation in Economic and Security Affairs, World Politics, Vol. 37, No. 1, October 1984, p. 2.

11 . Robert O. Keohancer After Hegemony: Cooperation and Discord in the world Political Economy, Princeton, N. J. : Princeton University press, 1984, p. 67.

12. IVO Daalder and James Lindsay, America Unbound: The Bush Revolution in Foreign Policy, Washington, Dice, the Brookings. Institution, 2003, p. 45.

13 . Duncan Sindal, Relation Gains and the pattern of International Cooperation American political Science Review, Vol. 85, No. 3. September 1991, p. 715.

14 . Henning Boekle, Volker Rittberger and Wolfgon wagner, constructionist foreign policy Theory in German Foreign policy since Unification: Theories and Case Studies, edited, V. Rittberger, New York, Manchester University Press, 2001, p. 108.

15 . William Wohlforth, Realism and the End of Gold War International Security, Vol. 19. No. 3, 1994, p. 96.

16 . Kenneth N. Waltz, The Emerging structure of International Politics, International secutity, Vol. 18, No. 2, 1993.

17 . Kenneth N. Waltz, Theory of International Politics, Reading, MA: Addison – Wesley, 1969, p. 126.

18 . Hans J. Morganthau, Politics Among Nations: The Struggle for power and peace, 5, ed. New York: Knopf, 1973.

19 . Kenneth N. Waltz, Theory of International Politics, Reading MA: Addison Wesley, 1979.

20 . Stephan Van Evra, the Hard Relations of International politics, Boston Review, Vol. 17, No. 6. November – December, 1992, p. 19.

21 . Martha Finnemore and Kathryn Sikkink, Taking Stock: The Constructivist Research Program in Intrernational Relations and Comparative Politics, Annual Review of Political Science Vol. 4. 2001, p. 393.

22 . John J. Mearsheimer, The False Promise of International Institutions International Security, Vol. 19 (No. 3, Winter 1994 – 1995), p. 12).

23 . Barry Buzan, Peace, Power and Security: Contending Concepts in the Study of International Relations , Journal of Peace Research, Vol. 21, No. 2, 1984, p. 109.

24 . Benjamin E. Goldsmith, Yusaku Horiuchi and Takashi Lnoguchi, American Foreign Policy and Global Opinion: Who Supports the War in Afghanistan, Journal of Conflict Resolution, Vol. 49, 2005, p. 409.

25 . Christopher Hill, Bringing War Home: Foreign Policy Making in Multicultural Society International Relations, Vol. 21, No. 3, 2007, p.259.

26 . Kenneth N. Waltz, Theory of International Politics, Reading, MA. Addition – Wesley 1979, p. 126.

27 . Haihe, Institutional Balancing and International Relations Theory: Economic Interdependence and Balance of Power Strategy in Southeast Asian, European Journal of International Relations, Vol. 14. No. 3, 2008, p. 511.

28 . Robert Jervis, Realism and the Study of World Politics International.

29 . Gideon Rose, Neoclassical Realism and Theories of Foreign Policy, World Politics, Vol. 51, No. 1, October 1998, p. 75.

30 . Jeffrey W. Taliaferro, Security Seeking Under Anarchy: Defensive Realism Revised International Security, Vol. 25, No. 3, Winter, 2000 – 2001, p. 145.

31 . Shibashis Chatterjee, Neo – Realism, Neo – Liberalism and Security, International Studies, Vol. 40, No. 2, 2003, p. 130.

32 . Lisa A. Baglion, Emphasizing Prinsiples For a Moral Foreign Policy. American Behavioral Scientists, Vol. 51, No, 9, May 2008.

33 . Hans J. Morgenrha, Politics Among Nations: The Struggle For Power and Peace, New York: Knopf, 1948 , p. 5.

34 . Jim George, Realist Ethics in International Relations and Post Modernism Thinking Beyond the Egoism – Anarchy Thematic, Millennium, Vol. 24, No. 2, 1995, p. 201.

35 . Mary Maxwell, Morality Among Nations, Albany: State University of New York Press, 1990, p. 56.

36 . Robert Jervis, Was the Cold War a Security Dilemma? Journal of Cold Wor Studies, Vol. 3. p. 37 – 38.

37 . Eric O. Hanson, The Catholic Church in World Politics, Princeton, N. J. Princeton University Press, 1987, p. 2.

انتهای پیام

www.afghanistan.shafaqna.com

شنبه ، 1 سرطان 1392 ، 10:39

موضع واحد

شفقنا( پایگاه بین المللی همکاریهای خبری شیعه )


به زیرکشیدن پرچم و لوحه امارت طالبان از دفتر این گروه در قطر، ناشی از موضع واحد همه جهت‌ها در افغانستان بود. در برابر نحوه بازشدن دفتر طالبان در قطر، ارگ، اپوزیسیون، جامعه مدنی، احزاب سیاسی و چهره‌های مطرح یک موضع داشتند. موضع واحد همه جهت‌ها سنگینی فشار را بالابرد و بازیگران منطقه‌ای و جهانی ناگزیر شدند پرچم و لوحه امارت طالبان را از فراز ساختمانی در قطر به زیر بکشند. در واقع رییس‌جمهور کرزی، با تحولات اخیر برخورد واقع‌بیانه کرد. او مشوره و نظر تمامی جهت‌ها را در خصوص نحوه باز شدن دفتر قطرجویا شد و بعد در هماهنگی با اپوزیسیون، جامعه مدنی، رسانه‌ها و احزاب سیاسی، در مورد دفتر طالبان در دوحه موضع گرفت.
اگر از همان روزهای نخست، موضع افغانستان در قبال تلاش‌های صلح واحد می‌بود، کار به تحقیر کابل با برافراشتن پرچم طالبان در دوحه نمی‌کشید. متاسفانه در گذشته رییس‌جمهور کرزی بدون مشوره با اپوزیسیون، احزاب سیاسی، جامعه مدنی و رسانه‌ها در پیوند به تلاش‌های صلح موضع می‌گرفت و عمل می‌کرد. حتا در درون شورای عالی صلح نیز، حلقه‌ای شکل گرفت که همه کارها را تنظیم می‌کرد و دیگر اعضای این شورا از جریان بی‌خبر بودند.
این مطلب در روزهای پس از ترور آقای برهان‌الدین ربانی، رییس‌جمهور پیشین کشور آشکار شد. در آن زمان اعلام شد که آقای استانکزی در همکاری با شمار محدودی از اعضای شورای عالی صلح، یک کانال تماس با یکی از اعضای شورای کویته گشوده است و تروریست انتحاری‌ای که آقای ربانی را ترور کرد، در نتیجه همین تماس‌ها به کابل آمده بود. از شکل‌گیری این کانال تماس هیچ‌کسی غیر از حلقه مربوط به آقای استانکزی اطلاع نداشت.
جریان رسوای دیگر را برخی از سازمان‌های خارجی رهبری کردند، جریانی که موسوم به ملامنصور جعلی است. ملامنصور جعلی چندبار با مقام‌های ارشد حکومت افغانستان، در پیوند به تلاش‌های صلح مذاکره کرده بود. این شخص بعدا پول‌های زیادی را ربود و به کویته رفت. اگر جریان ملامنصور جعلی و کانال تماسی که آقای استانکزی گشوده بود، به اطلاع همه می‌رسید و آقای کرزی در مورد آن، از اپوریسیون، احزاب سیاسی، جامعه مدنی و رسانه‌ها نظرخواهی می‌کرد، کار به رسوایی و ترور نمی‌کشید. بحث مذاکره با طالبان و نحوه مدیریت آن، مساله‌ای نیست که تنها مربوط به حلقه ارگ باشد. این مساله به سرنوشت کشور مربوط می‌شود، بنابراین همه باید در آن سهیم باشند.
باید حکومت، اپوزیسیون، احزاب سیاسی، جامعه مدنی و رسانه‌ها در مورد تلاش‌های مذاکره با طالبان موضع واحد داشته باشند. موضع واحد سبب می‌شود که منافع افغانستان و موضع آن به کرسی بنشیند. موضع واحد حکومت، احزاب سیاسی، جامعه مدنی و بسیاری از رسانه‌ها در مورد نحوه بازشدن دفتر طالبان در قطر، موثر واقع شد و دوحه ناگزیر شد پرچم و لوحه امارت طالبی را از فراز ساختمانی که در اختیار طالبان قرار داده است، بردارد. بنابراین باید حکومت و احزاب سیاسی، ایتلاف‌های سیاسی و جامعه مدنی، همیشه در مورد مساله تلاش‌های صلح و نحوه مواجهه با طالبان موضع واحد داشته باشند.
بر رییس‌جمهور کرزی است تا در رفتار خود تغییر بیاورد و همواره با هماهنگی موضع‌گیری کند. نباید احزاب و جریان‌های سیاسی و جامعه مدنی، بیگانه انگاشته شوند و همه‌چیز در انحصار یک حلقه باشد. تجربه نشان داد که انحصار بحث مصالحه و صلح در یک حلقه مشخص، به ضرر منافع افغانستان و روند جاری سیاسی است.
نقص دیگری که انحصار کردن تلاش‌های صلح دارد این است که جریان‌ها و چهره‌های سیاسی را نسبت به این تلاش‌ها بی‌اعتماد می‌سازد و آنان وادار می‌کند تا خارج از چارچوب دولت، با کشورها و گروه‌ها مختلف مذاکره کنند. چندی پیش رییس‌جمهور کرزی از نشست‌های برخی از سیاست‌مداران کشور با مقام های برخی از کشورها و طالبان انتقاد کرد و آن را به ضرر منافع عموم مردم افغانستان خواند. این حرف به‌جا است. اما اگر همه نسبت به آن‌چه که حکومت انجام می‌دهد مطمین باشند، به حرف‌شان گوش داده شود و طرف مشورت قرار گیرند، احتمال این‌که با جریان‌های نامشروع و کشورهای گوناگون رابطه برقرار کنند، کم است.
وقتی جریان‌های سیاسی احساس کنند که در حاشیه هستند، دست به اقدام‌های فراقانونی می‌زنند. بنابراین رییس‌جمهور کرزی، برای خنثا کردن این احتمال و جلوگیری از افتادن جریان‌ها و شخصیت‌های سیاسی به دامن کشورهای خارجی باید آنان را طرف بحث و مشوره خود قرار دهد. نباید مشوره با جریان‌ها، احزاب و شخصیت‌های سیاسی، خاتمه یابد. بسیار ضروری است که این امر، به یک رویه معمول سیاسی تبدیل شود.
احزاب، جریان‌های سیاسی، رسانه و چهره‌های مهم در هماهنگی با حکومت، باید موضع افغانستان را تمثیل کنند. نه مذاکره جداگانه احزاب و جریان‌های سیاسی با طالبان و پاکستان راه‌حل است و نه یک‌جانبه‌گرایی از سوی حکومت. هماهنگی میان احزاب، جریان‌های سیاسی، رسانه‌ها و ایتلاف‌های سیاسی با حکومت، در پیوند به تلاش‌های مذاکره و صلح، می‌تواند منافع روند سیاسی جاری را تضمین کند.

انتهای پیام

www.afghanistan.shafaqna.com

پنجشنبه ، 30 جوزا 1392 ، 15:14

مدیریت دولتی نوین؛ نیاز جدی جوامع

شفقنا( پایگاه بین المللی همکاریهای خبری شیعه )

 

مدیریت دولتی یکی از دستاوردهای نسبتا جدیدی است که نحوه مدیریت مدیران دولتی را دست خوش دگرگونی های فراوانی کرده است. شیوه های نوین و عملگرایانه مدیریت دولتی نوین، بر کارایی و موثریت خدمت رسانی و تحول آفرینی نقش به سزایی داشته است. به رغم این که شیوه مدیریت در کشورهای توسعه یافته و حتی کشورهای درحال توسعه از شکل کلاسیک آن کاملا تغییر یافته است، در  کشور ما، اما روش مدیریت کلاسیک تاکنون به صورت نهادی طرح و اجرا نگردیده است؛ برای همین میزان فساد اداری افغانستان در میان  کشورهای  جهان شگفتی خلق کرده  است.  

از سوی دیگر مدیران فرهیخته این مرز وبوم به دلیل تراکم  کاری فرصتی اندی نیز برای سر زدن به کتاب های مدیریت ندارند و با این تصور که کارشان شاهکاری است در خور ستایش همچنان بر طبل سنت و کلاسیک می کوبند و پس از عمری مدیریت و تجربه همانی هستند که در سال اول کار بود و تمام. دراین نوشته شیوه تحول مدیریت از شکل کلاسیک آن به اشکال نوین پرداخته می شود، بدان امید که قابل توجه مدیران و کارگزاران گران مایه حکومتی قرار گیرد.

در یک تعریف کوتاه مدیریت دولتی را می توان دانشی خواند که برای اداره امور دولتی به کار می رود. در تعریف دیگر به کارگیری تیوریها، فرایند های مدیریتی سیاسی و حقوقی، برای انجام اختیارات حکومتی برای کل جامعه و یا بخشی از آن مدیریت دولتی گفته می شود.  مدیریت دولتی یکی از پیچیده ترین و دشوارترین دانشی است که تاکنون بشر به آن دست یافته است. انتزاعی بودن، گستردگی، میان رشته ای بودن و وسیع بودن از عواملی است که آن را در سطح بالای پیچیدگی قرار داده است. مدیریت دولتی تاکنون الگوهای زیادی را پشت سر  گذاشته است، که مهم ترین آن الگوی مدیریت دولتی پیشین(قدیم)،  الگوی مدیریت اداره سنتی  و الگوی مدیریت نوین می باشد.

الگوی مدیریت دولتی اولیه تاریخی درازی دارد، نخستین نمونه های این شیوه در چین باستان به ثبت رسیده است. پس از آن این شیوه در ایالات متحده آمریکا به کار می رفت که تا سال 1820 ادامه داشت. در ادبیات سیاسی امریکا این دواران و این شیوه مدیریت را به سیستم تاراج یاد کرده اند. عده ای زیادی از کارگزاران سیاسی و مدیران دولتی از آن حمایت می کردند و آن را بهترین روش برای استقلال، خلاقیت و تضمین برابری می دانست. قابل ذکر است که دراین سیستم، کارمندان اداره از سوی احزاب و برای مدت موقتی یعنی تا زمان حکومت حزب مورد نظر برگزیده می شد و سپس افراد حزب دیگر جانشین می شدند. این سیستم سبب هرج ومرج و وابستگی شدید اداره و سیاست گردید و سبب شد که مخالفان جدی پیدا کند.

الگوی امور سنتی با طرح و ابتکار ماکس وبر جای آنرا پر کرد. وبر خود از شاهدان سیستم تاراج بود و می دید که چگونه اداره محلی برای تاراج سرمایه های ملی و استخدام فامیلی تبدیل شده و روابط بر مقرارات و قوانین برتری یافته است. همین بود که بوروکراسی را به عنوان راه حل دشواری های مدیریت در اداره مطرح ساخت. بوروکراسی وبری نه تنها در آمریکا که در سراسر کشورها گسترش یافت و در بسیاری از کشورهای جهان سوم از جمله افغانستان تاکنون نیز همچنان مستقر و پای برجاست.

بروکراسی با وجود مزیت های اولیه خود، بسیاری از پیچیدگی های دیگر را در کار اداره خلق کرد. این دستگاه به مثابه امپراتوری در سراسر اداره چنان سنگینی از خود برجای نهاد که بسیاری از قوانین رفتاری مدرن را قابل تحمل نمود. عدم کارآمدی و کارایی، فقدان برتری فنی، انحراف از اصول تعریف شده، استخدام مادام العمر و ارتقای شغلی براساس ارشدیت از چالش های بود که بروکراسی بر اداره تحمیل کرده بود.

سرانجام با غیر تحمل شدن یوغ بوروکراسی و اشکالات متعدد آن، اندیشمندان حوزه مدیریت به دنبال شیوه های نوین بودند که در نهایت الگوی مدیریت دولتی نوین را به جریان انداختند. مدیریت دولتی نوین از نظر مبنای نظری متکی به علم اقتصاد و رویکرد مدیریت بازرگانی است. با توجه به این دو مبنای نظری، این شیوه عنوان های "مدیریت گرایی"، "دولت کارآفرین"، و "امور عمومی مبتنی بر بازار" را نیز به خود گرفت. این تنوع عنوانی نشان از پویایی شیوه نوین بود و می توانست به میزان زیادی خالق خلاقیت های افراد در چرخ مدیریت باشد.

در روش نوین، به کارگیری اصول و روش های مدیریت بازرگانی، کوچک سازی دولت، دیوان سالاری زدایی، خصوصی سازی و تمرکز زدایی از اصل های مهم به شمار می رود. مدیریت بازرگانی متکی به انجام بهترین سازوکارها برای بازدهی بالا و کسب رضایت مشتری است، چیزی که در مدیریت اداری نیز می تواند اذهان مراجعین را به خود از نظر زمانی و کیفیت بازدهی معطوف نماید. در دولت حد اقل نیز بسیاری از وظایف و مشاغل از سیطره دولت خارج و به بخش های خصوصی واگذار گردید. بخش خصوصی با توجه به رقابتی بودن آن در ارایه بهترین کیفیت در کوتاه ترین زمان ممکن تلاش می کند.  در تمرکز زدایی نیز قدرت تصمیم گیری به جای ارایه کنندگان خدمات، به دریافت کنندگان واگذار شده و انگیزه برای کسب مشروعیت عمومی افزایش خیر و مصلحت عامه افزایش می یابد. این خانه تکانی سیستمی بیشتر ناشی از نوع نگاه اقتدار و مردم بود که در جوامع توسعه یافته نتایج بسیار مطلوبی برجای نهاد.

به صورت خلاصه می توان مبانی مدیریت سنتی و نوین را در تغییر مبنای نظری از بوروکراسی و جدایی اداره از سیاست، به علم اقتصاد و مدیریت بازرگانی، تغییر نقش مدیران از بروکرات ها به کارآفرینان، تغییر تاکید سیستم از فرایند ها و وردی ها به خروجی ها، تغییر انگیزه مدیران دولتی از منافع عمومی به منافع خصوصی ، تغییر میکانیزم اجرایی از بروکراسی به سیستم بازار و تغییر اندازه دولت از حد اکثری به دولت حد اقلی بر شمرد.

سخن پایان این که در کشوری که هنوز مدیریت دولتی سنتی نهادینه نشده  و کارکردهای اداره از مسیر اولیه و وبر محورش به صورت کلی منحرف شده است، سخن از مدیریت دولتی نوین حرف گزافی بیش نیست. اما واقعیت امر آن است که حتی در همین دولت های جا مانده از کاروان تمدن بشری نیز، اگر توان استفاده از مزیت ها برای مردمان آن جوامع ممکن نیست، محذوریت ها و ناگزیری های حاشیه ای منفی پیامد های پدیده های نوین را اجتنابی میسر نیست. از این رو سخن گفتن از ایستایی به معنی نپرداختن هزینه های جانبی راه به جایی نمی برد.

از سوی دیگر هیچ قانون ازلی و غیر قابل اجتناب نمی توان یافت که مدیریت ساختارها و کارویژه های جوامع  باید به صورت اجباری از گذرگاه هایی عبور کند که رهروان دیگر از آنها گذشته اند، هرچند داشتن تجربه عبور امری است مفید و مثمر الثمر. از این رو لازم است دولت مردان ومدیران فرهیخته کشور برای رفع نارسایی ها و زنجیرهای جبرگرای اداری غیر مفید و زیانبار اقدام جدی کرده و با مطالعه سرنوشت جوامع دیگر مجری طرح ها و مبدع ایده های رهایی بخش از گرداب فساد گسترده اداری و دیوان سالاری سنتی گردیده راهگشای شیوه های نوین مدیریت و پربار باشد.

انتهای پیام

www.afghanistan.shafaqna.com

كتاب سيره پيامبر(ص) در رهبری و انسان‌سازی تاليف سالم الصفار، به زبان پشتو ترجمه و پس از چاپ در اختيار علاقمندان قرار گرفت.

به گزارش پایگاه بین المللی همکاریهای خبری شیعه (شفقنا) به نقل از قطره، اين كتاب كه توسط اجرالدين اقبال، ترجمه شده در 284 صفحه و شمارگان 1000 نسخه در اختيار علاقمندان قرار گرفته است.

مولف كتاب، سيره نظامی، سيره اقتصادی، سيره مديريتی، سيره رهبری و انسان‌سازی رسول الله(ص) و سيره تربيتی پيامبر اعظم(ص) را مورد تحليل و بررسی قرار داده است و برتری آن‌ را بر دستاوردهای مشابه در جهان مدرن به اثبات رسانده است.

انتهای پیام

www.shafaqna.com/afghanistan

جمعه ، 19 عقرب 1391 ، 13:57

نقش شخصیت ها در تاریخ

ازاهتمام اسلام به مسئله تعلیم و تربیت و شناخت و تزکیه نفس مى توان دیدگاه اسلام را در مورد نقش برجسته شخصیت هاى رشد یافته،فرهیخته و پرهیزگار و دانشمند در روند تحولات و تغییر و تعیین مسیر حرکت تاریخ به دست آورد.

به گزارش شفقنا(پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه)، بحث «نقش شخصیت ها در تاریخ» از مباحث مهم فلسفه نظرى تاریخ و جامعه شناسى تاریخى پویا (کلان) است. با توجه به تعریف هاى مختلف از عنوان شخصیت در علوم مختلف و حتى از نگاه فیلسوفان تاریخ، منظور از شخصیت در این پژوهش، مجموعه ویژگى هاى روحى و جسمى یک فرد است، اعم از این که این فرد از نخبگان و نوابغ باشد یا یک فرد عادى. این تعریف با تعریف جامعه شناسى جدید و نیز تعریف برخى فلاسفه تاریخ از شخصیت، منطبق است.

منظور از تاریخ در مباحث فلسفه تاریخ و جامعه شناسى تاریخ پویا، فرآیند کلى حوادث و تحولات جوامع انسانى در طول زمان است که معمولا پدیده اى وراى رخ دادها و انسان هاست و نیز هویتى مستقل از رخ دادها و اشخاص و محیط بر آن ها دارد. درباره نقش شخصیت ها در تاریخ، نظریه ها و مکتب هاى گوناگونى وجود دارد. آیین اسلام نیز در این زمینه دیدگاه خاصى دارد. در این پژوهش، دیدگاه ها و نظریه هاى مختلف، طرح و نقد مى شود و دیدگاه اسلام تبیین مى گردد.

واژگان کلیدى: نـقش، شخصیت، تاریخ، فلسفه نظرى تاریخ، سـرنوشت، جبر و اخـتیار.

مقدمه (جامعه شناسى تاریخى پویا و فلسفه تاریخ)

از کهن ترین دوران حیات فکرى و علمى بشر، ادیان و اندیشمندان تحت عناوین مختلف به انسان و ساختار شخصیت و کم و کیف عمل او و رابطه و تعاملش با جهان خارج، توجه داشته اند.2گسترش مطالعات و نظریه پردازى ها درباره انسان از ابعاد و زوایاى مختلف و با استفاده از روش ها و منابع متنوع از سویى، و انشعاب و تفکیک علوم از سوى دیگر، موجب شده است تا بحث انسان و شخصیت او و جایگاهش در جهان هستى، در پهنه وسیعى از مکاتب دینى و فلسفى و رشته هاى علمى طرح و بررسى شود و طبعاً طیف وسیعى از اندیشمندان قدیم و جدید و ارباب مکاتب و ادیان با تخصص ها و گرایش ها و سلیقه ها و مبانى فکرى گوناگون در این عرصه به ابراز ایده ها و افکار خود بپردازند.

واقعیت فوق هر پژوهش گرى را ملزم مى کند تا قبل از هر چیز، زاویه و منظر بحث خود را در ارتباط با انسان مشخص سازد. البته نمى توان این واقعیت را نیز منکر شد که مرزبندى جامع و مانع میان رشته هاى علوم انسانى کارى بس دشوار و یا اساساً غیر ممکن است، زیرا با توجه به وحدت موضوع اصلى در همه رشته هاى علوم انسانى، وجود برخى مباحث مشترک و میان رشته اى بین دو یا چند رشته از علوم انسانى امرى گریزناپذیر است.

با توجه به مقدمه فوق، باید توجه داشت که موضوع این پژوهش، یعنى «نقش شخصیت ها در تاریخ»، به خودى خود بحثى میان رشته اى و در ارتباط با دانش هایى چون تاریخ، فلسفه، روان شناسى، اخلاق، فلسفه اخلاق، انسان شناسى، جامعه شناسى، بهویژه جامعه شناسى تاریخى و جامعه شناسى پویا3 و فلسفه تاریخ است.

علاوه بر این، از آن جا که ادیان الهى نیز در موضوعات مختلف و از جمله در مورد انسان و جایگاه او در جهان هستى و نوع رابطه او با جهان خارج و محیط اطراف خود و در نهایت، نقش انسان ها در فرایند تحولات جامعه و تاریخ سخن بسیار گفته اند، موضوع این پژوهش در حوزه علوم دینى، به ویژه علم کلام نیز قرار مى گیرد. با این همه، زاویه مورد مطالعه در این پژوهش و نوع نگاه به موضوع مزبور بُعد فلسفه تاریخى و جامعه شناسى تاریخى پویا (کلان) است.

نکته دیگرى که توجه به آن ضرورى است این است که به رغم وجود برخى اصرارها بر تفکیک جامعه شناسى تاریخى پویا و فلسفه نظرى تاریخ و سوق دادن جامعه شناسى به سوى یک علم تجربى4 و فاصله گرفتن جامعه شناسى از حوزه فلسفه، گفته هاى اندیشمندان درمورد موضوع و مسائل و روش جامعه شناسى تاریخى پویا و فلسفه نظرى تاریخ حاکى از وحدت این دورشته است، هم چنان که نظریه پردازان دو عرصه نیز کاملا یکسان اند5 و اندیشمندان هردو رشته درتکاپوى کشف قوانین کلى حاکم برتاریخ ( روند کلى رویدادها و تحولات جامعه بشرى) هستند.6با توجه به آن چه گذشت، مفهوم واژه«تاریخ» که درعنوان مقاله آمده نیز مشخص مى شود و آن عبارت است از فرایند کلى و عمومى روى دادها و تحولات جامعه بشرى درفراخناى زمان. درخصوص مفهوم مورد نظر از «شخصیت» به طور جداگانه به بحث و بررسى آن خواهیم پرداخت.

البته معمولا طرح مباحث مربوط به فلسفه نظرى تاریخ، متوقف است بر قائل شدن به هویّت مستقل و حقیقى براى«تاریخ» درکنار هویت مستقل براى «افراد و حوادث»،7 لکن منطقاً چنین تلازمى به نظرنمى رسد. البته لازمه نفى هویت مستقل «تاریخ» آن است که آن گاه که سخن ازفلسفه تاریخ به میان مى آوریم، قهراً منظور ما از «تاریخ» همان روى دادها و تحولات جامعه بشرى باشد و نه امرى وراى«روى دادها و افراد»، چنان که بنا بردیدگاه وجود هویت مستقل براى تاریخ، این «روى دادها و افراد» درون «تاریخ» قرار مى گیرند نه این که خود «تاریخ» باشند. ازنظر نگارنده، بنا بر هردو دیدگاه (وجود هویت مستقل براى تاریخ و عدم آن) بحث «نقش شخصیت ها در تاریخ» و نیز دیگر مباحث رایج در این عرصه، از قبیل هدف تاریخ، موتور تاریخ و چگونگى آهنگ و حرکت تاریخ، قابل طرح و بررسى است، لکن برداشت از واژه «تاریخ» طى این مباحث، اندکى تفاوت دارد.

فرضیه این پژوهش (در چارچوب نظریه هاى چند عاملى درباره موتور حرکت تاریخ و تحولات تاریخى و اجتماعى) این است که شخصیت هاى بزرگ سیاسى، اجتماعى، نظامى، فرهنگى و علمى در هر سطحى از نفوذ واقتدار باشند، تنها بازیگران صحنه تاریخ نیستند، بلکه همه افراد با اراده آزاد خود و در چارچوب سنت هاى الهى (قوانین طبیعى و اجتماعى جبرى و تکوینى) در تحولات اجتماعى و حرکت تاریخ مؤثرند، گرچه شعاع تأثیر گذارى افراد یکسان نیست و شخصیت هاى پر نفوذ سیاسى ـ فرهنگى نقش و تأثیرگذارى بیشترى در تحولات اجتماعى ـ تاریخى دارند. البته نقش آفرینى نخبگان هرگز به معناى سوق دادن قهرى و بى اختیار توده مردم به سمت و سوى مورد نظر آنان نیست، بلکه آنان صرفاً نقش تسهیل نمودن مسیر را فراروى توده مردم دارند و بس.

چند تعریف از عنوان شخصیّت

الف) تعریف شخصیت از نگاه روان شناسى

واژه شخصیت در کاربردهاى عامیانه غالباً بر «موقعیت فرد در جامعه و واکنش هاى مثبت یا منفى افراد در قبال وى» اطلاق مى شود که با نگرش جامعه شناسانه به انسان انطباق مى یابد. اما در روان شناسى هرگاه بحث شخصیت8 مطرح مى شود عمدتاً «ساختار جسمى و روانى و درونى و روحیات فرد» مورد نظر است.

یکى از روان شناسان غربى مى نویسد: یکى از متمایزترین جنبه هاى حیات معنوى هر فرد شخصیت او مى باشد. شخصیت هر فرد همان الگوى کلى یا هم سازى ساختمان بدنى، رفتار، علایق، استعدادها، توانایى ها، گرایش ها و صفات دیگر او مى باشد. به این ترتیب مى توان گفت، منظور از شخصیت، مجموعه خصوصیات و صفات فرد است.9

یکى دیگر از صاحب نظران این عرصه نیز در این باره مى نویسد: مردم معمولاً به شخصیت، از جهت تأثیرى که فرد در دیگران ایجاد مى کند و یا مهم ترین تأثیراتى که در دیگران باقى مى گذارد، مى نگرند و مثلاً او را شخصى پرخاش گر یا مسالمت جو مى دانند. اما روان شناسان به هنگام بررسى «شخصیت» به آن به عنوان مرکز ساختمان ها و عملیات روانى ثابت مى نگرند که سازمان دهنده مهارت هاى فرد و موجب کنش ها و واکنش هاى او در محیط زندگى که مایه تمایزش از دیگران است، مى باشد;

به عبارت دیگر، «شخصیت» نوعى سازمان دهى دینامیکى10 دستگاه ها و سیستم هاى بدنى و روانى فرد است که سرشت و فطرت ویژه او را در سازگارى با محیط مشخص مى سازد...درست مانند یک مجموعه به هم پیوسته که کلیه دستگاه هاى جسمى و روانى آن در یکدیگر تأثیر و تأثر متقابل دارند و رفتارها و واکنش هاى فرد را طورى مشخص مى کند که او را از دیگران متمایز سازد.11

از خلال توضیحاتى که یکى از روان شناسان ایرانى ذیل عنوان تعریف شخصیت آورده نیز چهار کاربرد براى واژه شخصیت استفاده مى شود که عبارت است از:

الف ـ شخصیت به معناى ویژگى هاى محرّک و ملموس فرد در مقام برخورد با دیگران که موجب عکس العمل هاى خاصى از سوى آنان مى شود;

ب ـ شخیصت به معناى عکس العمل هایى که فرد در برخورد با دیگران از خود بروز مى دهد;

ج ـ شخصیت به معناى جلوه فرد در نظر دیگران ـ غالباً این معنا مورد نظر عوام مردم است ـ ;

د ـ شخصیت به معناى جوهر و ذات فرد و به عبارت دیگر، عناصر باطنى یا ذاتى که رفتار فرد را شکل خاصى مى بخشد و رفتار او را از دیگران متمایز مى سازد. خاطر نشان مى شود که مراد فلاسفه از عنوان شخصیت، همین کاربرد اخیر است.12

چنان که ملاحظه مى شود از میان کاربردهاى یاد شده، سه کاربرد نخست، افزون بر بعد فردى به جنبه هاى اجتماعى شخصیت نیز توجه دارند، هم چنان که کاربرد دوم بر بعد فعال شخصیت اجتماعى فرد تکیه و تأکید دارد. اما کاربرد اخیر به بعد فردى و مایه هاى درونى شخصیت عنایت داشته که صرفاً نگاهى روان شناسانه به شخصیت است.

ب) شخصیت و نقش آن از منظر جامعه شناسى

تعریف هایى که براى شخصیت گفته شد عمدتاً تعریف شخصیت از منظر روان شناسى بود. عنوان شخصیت در جامعه شناسى و روان شناسى اجتماعى نیز مطرح است. منظور جامعه شناسان سنتى (کهن)از شخصیت فرد، صرفاً شخصیت اجتماعى اوست.13 به اعتقاد این گروه از جامعه شناسان، شخصیت اجتماعى هر فرد عبارت است از ترکیبى از نقش هایى که فرد براساس پایگاه و جایگاه اجتماعى و به عبارتى، موقعیّت گروهى خود در میان گروه هاى اجتماعى ایفا مى کند.14

براساس برداشت جامعه شناسان سنتى از عنوان شخصیّت، «نقش» هر فرد در جامعه (که بستگى تام و تمامى به شخصیت اجتماعى خودآگاه وى دارد) عبارت است از آن چه از یک فرد به عنوان عضوى از یک گروه اجتماعى و داراى پایگاه اجتماعى خاص، در تعاملات اجتماعى و روابط اجتماعى انتظار مى رود که انجام دهد.15 البته جامعه شناسان اذعان دارند که نمى توان نقش عوامل درونى فرد را در نقش آفرینى وى نادیده گرفت، بلکه «ایفاى نقش، کوشش فرد را در انتخاب و سازش بین عوامل مختلف داخلى و خارجى نشان مى دهد.» 16

هم چنین این گروه از جامعه شناسان به این نکته نیز توجه دارند که شخصیت اجتماعى هر فرد و به تبع آن، نقش هر فرد در جامعه، قابل رشد و پرورش است و هر فرد در هر مرحله از زندگى خود مى تواند نقش هاى خاصى را انتخاب کند یا به دست آورد که تاکنون آن ها را نداشته است.17 جامعه شناسان نقش آفرینى ابتکارى فرد را با «صورت غیر قابل پیش بینى شخصیت» همراه مى دانند.18

بنابراین، هریک از «شخصیت» فرد و «نقش» وى، در یکدیگر تأثیر متقابل دارند; این گونه که، همان طور که شخصیت اجتماعى خودآگاه و شناخته شده هر فرد نقش او را تعیین مى کند،19 نقش هاى انتخابى و اکتسابى و جدیدِ هر فرد نیز موجب تغییر شخصیت اجتماعى وى مى شود و پایگاه اجتماعى او را ارتقا یا تنزّل مى دهد.20

اما جامعه شناسى جدید، دیدگاه جامعه شناسان سنّتى را نمى پذیرد و معتقد است که نقش شناسى و نقش آفرینى هر فرد در پاسخ به الگوهاى اجتماعى رسمى، تنها بخشى از شخصیت فرد را مى سازد21 و در کنار این جنبه از شخصیت فرد، نیروهاى عظیم درونى هر فرد، از قبیل ارزش هاى بنیادى وى، هدف هاى زندگى و فهم او از هویّت خویش و نظایر آن، بخش بنیادین شخصیّت هر فرد را مى سازد22 و طبعاً این ویژگى هاى بنیادینِ شخصیت فرد نیز همچون نقش شناسى وى بر اساس الگوهاى اجتماعى، در نقش آفرینى او تأثیر به سزایى دارد.23

ج) شخصیت از نگاه فیلسوفان تاریخ

آن چه از لابه لاى نوشته هاى فیلسوفان تاریخ درباب تعریف و برداشت آنان از شخصیّت به دست مى آید نیز کم وبیش هم سو با دیدگاه جامعه شناسان مدرن (جدید) در باب تعریف شخصیّت است. البته فیلسوفان تاریخ درباره خاستگاه شخصیت وحدت نظر ندارند، چنان که فیلسوفان چپ گرا، شخصیت فرد را پدیده اى اجتماعى و ساخته شده توسط جامعه مى دانند که متقابلاً شخصیت اجتماعى فرد نیز در جامعه تأثیر مى گذارد،24 ولى این نگرش را قهراً دیگر فیلسوفان تاریخ، اعم از مسلمان وغیر مسلمان نمى پذیرند.25

به هر حال، از نگاه فیلسوفان تاریخ، شخصیت فرد عبارت است از : مجموعه ویژگى هاى فکرى، روحى و روانى و حتى جسمى فرد که به او قدرت عمل و اقدام و نفوذ اجتماعى مى بخشد; ویژگى هایى چون علم، دانش، اندیشه ها، فرهنگ،26 نفوذ اجتماعى،27 قواى فکرى و روحى همچون: نبوغ فکرى، هوش سرشار، اراده و عزم قوى، خلاقیّت و ابتکار،28 ثبات عقیده و بلندى همّت،29 و ویژگى هاى اخلاقى چون اخلاص، تواضع، رأفت، فضل و کرم، امانت، عدالت خواهى، سعه صدر، وفاى به عهد و عموم خصلت هاى پسندیده برآمده از تربیت صحیح و سرانجام،30 توانایى هاى جسمى و قدرت عمل و منش اصیل فرد.31

معمولاً جامعه شناسان و فیلسوفان تاریخ، عنوان شخصیّت را به معناى دیگرى نیز به کار مى برند که گرچه ارتباط تنگاتنگى با کاربرد پیشین این واژه دارد، تفاوت هایى نیز با آن دارد و آن عبارت است از افرادى که از نظر ذاتى و درونى و اجتماعى، استعدادها و ویژگى هاى ممتازى دارند و در نتیجه اقدامات و ابتکاراتى انجام مى دهند که از عهده اکثریت افراد جامعه و توده مردم برنمى آید، لذا از ایشان تحت عنوان «قهرمانان»، «نوابغ» و «نخبگان» نیز یاد مى شود.

معمولاً، آن گاه که جامعه شناسان و فیلسوفان تاریخ سخن از نقش شخصیّت ها در جامعه و تاریخ به میان مى آورند، این معناى اخیر را مد نظر داشته و به نقد و ابرام این نظریه مى پردازند که آیا تاریخ بشر را تنها همین نوابغ و نخبگان مى سازند یا خیر؟32 البته کاربرد عنوان شخصیت در مبحث نقش شخصیّت در تاریخ، توسط فیلسوفان تاریخ، منحصر به معناى اخیر نیست و بعضاً منظورشان از شخصیّت در بحث نقش شخصیت در تاریخ نیز همان ویژگى ها و مشخصه هاى فردى و اجتماعى افراد است.33

با توجه به مفهوم شخصیّت در نگاه جامعه شناسان جدید و فیلسوفان تاریخ، آن چه در این نوشته از این عنوان مورد نظر است «مجموعه ویژگى ها و خصوصیات فردى و اجتماعى مرتبط و متکى به یک فرد است که به گونه اى در بروز یک کنش یا واکنش از سوى فرد مزبور تأثیر مى گذارد، اعم از آن چه بروز و نمود خارجى دارد و طبعاً واکنش هاى مثبت یا منفى دیگران را برمى انگیزد، و آن چه بروز و نمود خارجى ندارد و صرفاً در شکل گیرى رفتار یک فرد مؤثر است، نظیر خلاقیّت فکرى، ایمان، شجاعت، توکل، رضا و تسلیم».به هر حال، منظور از شخصیت در این پژوهش، خصوص نخبگان و افراد متنفّذ اجتماعى نیست .

نگرش ها درباره نقش انسان در تعیین سرنوشت34

بررسى نقش شخصیّت ها در تاریخ، یک مقدمه لازمى دارد و آن تبیین نقش انسان، یعنى تک تک نوع بشر در رفتار خود و تعیین سرنوشت خویش است، زیرا، چنان چه معتقد باشیم که اساساً افراد در کم و کیف رفتار و تعیین سرنوشت خود نقشى ندارند، دیگر جایى براى تعیین نقش شخصیّت ها در تاریخ باقى نمى ماند.در این زمینه مى توان گفت از آن روز که بشر در پى ریشه یابى حوادث و تحولات اجتماعى و تحلیل رفتار انسان ها برآمده، این پرسش براى او مطرح شده است که آیا حوادث و تحولات اجتماعى و تاریخى و به طور کلى رفتار انسان زاییده خواست و اراده و طرح و برنامه ریزى انسان هاست یا این که انسان تنها ابزارى در دست نیروهاى پشت پرده و عوامل نیرومند دیگرى است که او را در راستاى هدف ها و طرح هایى هوش مندانه و خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه و غیر هوش مندانه به حرکت در مى آورد؟

سؤال یاد شده گاه به این صورت مطرح مى شود که آیا شخصیت ها و به عبارت دیگر آیا بشر جامعه و تاریخ را مى سازد یا این که بشر خود ساخته جامعه و تاریخ است؟ هم چنان که گاه گفته مى شود: آیا فرد اصالت دارد یا جامعه؟ و آیا ترکیب جامعه از افراد، ترکیبى حقیقى است که هویت اجزاى مرکب به کلى از میان مى رود یا این که این ترکیب از نوع ترکیب اعتبارى است که مرکب حقیقتاً هویت مستقلى ندارد و از سوى دیگر، هیچ خدشه اى به هویت مستقل اجزاء وارد نمى شود؟ و گاه به طور کلى سؤال مى شود که عوامل حرکت تاریخ یا موتور حرکت تاریخ چیست؟35

در پاسخ به این پرسش ها دیدگاه هاى مختلفى ابراز گردیده که معمولاً خالى از افراط و تفریط نیست. به طور کلى دیدگاه هاى ارائه شده در این زمینه به دو دسته تقسیم مى شوند:1ـ دیدگاه هاى جبرگرایانه که انسان را فاقد اراده آزاد و قدرت انتخاب مى داند، 2ـ دیدگاه هاى اختیار مدار. هر یک از این دو دسته دیدگاه به نوبه خود نظریه هاى متفاوتى را در بر مى گیرد که هر کدام با روش خاصى و از زاویه خاصى به مطالعه انسان و رفتار او پرداخته اند.

در میان نظریه هاى جبرگرایانه، برخى منشأ جبر را در درون خود انسان مى دانند که این امر درونى به عقیده بعضى عبارت است از غریزه، حال یا غریزه جنسى، مانند دیدگاه فروید36 یا غریزه منفعت مادى طلبى، مانند نظریه مارکس (بنابر تحلیل روان شناختى از نظریه اقتصادى وى)37 و یا غریزه قدرت طلبى و برترى جویى، مانند دیدگاه نیچه،38 اما به عقیده برخى دیگر عبارت است از غدد هرمونى و چگونگى فعالیت آن ها مانند نظریه گیکى گوپ (شاگرد فروید) و واتسون و عموم هواداران مکتب رفتارگرایى در روان شناسى.39 برخى محققان، اندیشمندانى چون افلاطون، ارسطو، دکارت، لایبنیتز، شوپنهاور، برگسون، ویلیام جیمز و گوته را نیز از زمره هواداران جبرگرایى و معتقد به مجبور و مقهور بودن انسان در برابر دواعى و امیال و رغبت ها معرفى کرده اند.40

گروهى از صاحب نظران و ارباب مکاتب نیز منشأ جبر را در خارجِ وجود انسان جستوجو مى کنند، حال این نیروى جبّار، مشیّت و تقدیر الهى باشد، مانند دیدگاه برخى فرقه هاى یهود41 و رواقیون (از جمله زنون، متوفاى حدود 264 ق م) و دیدگاه مسلط بر مسیحیت و کلیسا (چنان که در گفتار و اندیشه هاى اندیشمندان کلیسا از قبیل سنت آگوستین، توماس آکویناس و بوسوئه تجلى یافته است42) و نیز دیدگاه برخى متفکران و فرقه هاى اسلامى از قبیل فرقه جبریه، بهویژه جهمیه به سردمدارى جهم بن صفوان و فرقه اشاعره به زعامت ابوالحسن اشعرى،43 یا این که منشأ خارجى جبر، عوامل محیطى و اجتماعى و اقتصادى باشد، مانند دیدگاه ذى مقراطیس، اپیکور، هابز، اسپینوزا، اسپنسر، هگل، تولستوى، داروین، مارکس (بنا به تحلیل جامعه شناسانه از دیدگاه اقتصادى وى)، جان دیویى، دورکهیم و جمعى دیگر که نیازى به استقصاى اسامى آنان نیست.44

هواداران دیدگاه هاى اختیارمدار نیز برخى راه افراط پیموده اند، مانند برخى فرقه هاى یهودى45 و احتمالاً بیشتر یهودیان، چنان که از آیه 64 سوره مائده و روایات وارده ذیل این آیه شریفه استفاده مى شود،46 و هم چنین فرقه معتزله از میان مسلمانان که قائل به تفویض شده اند.47از طرفداران دیدگاه افراطى اختیارمدار در میان صاحب نظران تاریخ جدید و معاصر مى توان به افرادى چون کانت، جان لاک، جان استوارت میل و جان پل سارتر و به طور کلى پیروان مکاتب اومانیستى و لیبرالیستى در غرب اشاره کرد.48

جمع بندى و ارزیابى دیدگاه هاى فوق

تردیدى نیست که دیدگاه هاى اختیارمدار بر نقش انسان در تعیین سرنوشت خود تأکید دارند و حتى بسیارى از لیبرال ها و به عبارتى فردگرایان افراطى، از جمله توماس کارلایل،49 جان استوارت میل،50 کالینگ وود،51 سرایزایابرلین،52 وِج وود53 و گیبون54 به طور کلى نقش عوامل اجتماعى و اقتصادى و هر نیروى بیرونى دیگر را در رفتار انسان و سرنوشت فرد و جامعه انکار مى کنند. اما در مورد دیدگاه هاى جبرگرا نمى توان در این باره حکم کلى صادر کرد و مثلاً آن ها را منکر ایفاى هر گونه نقشى از سوى شخصیت ها و افراد در سرنوشت خود و جامعه قلمداد نمود.

البته با توجه به توضیحى که در ابتداى بحث در مورد مفهوم شخصیت داده شد، مى توان گفت که دیدگاه هاى جبرگرایانه مبتنى بر عوامل درونى و غریزى نیز اجمالاً شخصیت ها و افراد را در سرنوشت خود و تاریخ مؤثر مى دانند، لکن نه به صورت آزادانه یا لزوماً آگاهانه، بلکه از کانال یکى از عوامل غیر ارادى تشکیل دهنده شخصیت، یعنى غریزه، چنان که فروید، آدلر و نیچه این گونه اند.

دیدگاه اسلام

در یک نگاه کلى، دیدگاه اسلام نیز در زمره دیدگاه هاى اختیارمدار جاى مى گیرد. با وجود این، اسلام، یعنى مکتب اهل بیت(علیهم السلام)که برخاسته از متن اسلام و قرآن کریم است، در برابر دو طیف نگرش هاى افراطى و تفریطى در مورد «نقش انسان در تعیین سرنوشت» دیدگاه میانه اى دارد; اسلام نه انسان را مختار على الاطلاق مى داند و نه مجبور و مقهورِ عوامل درونى یا عوامل بیرون از خود.

از نظر درون، اسلام انسان را داراى کشش ها و نیروهاى محرّک مثبت و منفى مى داند. نظر به ترکیب وجود انسان از دو جوهر جسم و روح و برخوردارى از دو بعد حیوانى (ناسوتى) و روحانى (ملکوتى)، بعد روحانى و ملکوتى او را به سویى و کشش هاى حیوانى وى را به سمتى دیگر فرا مى خوانند،55 چنان که این واقعیّت در روایات معصومان(علیهم السلام) در قالب آفرینش دو نیروى متضاد «عقلِ» مطیع خداوند و «جهلِ» سرکش وعاصى از فرمان خداوند در وجود انسان و جنود و قواى هفتاد و پنج گانه هریک،ترسیم شده است.56

در این میان، عقل سلیم در پرتو رهنمودهاى انبیاى الهى(علیهم السلام) مبنى بر لزوم حفظ و پرورش هر دو بعد وجودى انسان در چارچوب شریعت الهى به تفکر و حساب گرى مى پردازد و رویه اعتدال را پیش روىِ انسان و در معرض قوه اراده و تصمیم قرار مى دهد و به طرف آن ایجاد شوق مى کند،57 اما در نهایت، این قوه اراده انسان است که تصمیم مى گیرد عملى را انجام دهد یا انجام ندهد و کشش هاى درونى از هر نوع که باشد (خیر یا شر) قهر و اجبار و تحمیلى بر اراده ندارند.

قرآن کریم با تعبیرهاى گوناگون بر نقش نهایى اراده مختار انسان در صدور افعال نیک و بد از انسان تأکید دارد، چنان که مى فرماید: .تُریدونَ عَرَض َ الدُّنیا وَاللّه ُ یُریدُ الآخرت َ وَاللّه ُ عزیزٌ حکیمٌ;58...شما بهره دنیا را مى خواهید و خدا آخرت را مى خواهد و خدا عزّت مند و مقتدر و حکیم است. من کان یرید العاجله عجّلنا له فیها مانشاء لمن نرید....* و من اراد الآخرت و سعى لها سعیها و هو مؤمن فاولئک کان سعیهم مشکوراً*کلّاً نمدّ هؤُلاء و هؤلاء من عطاء ربّک و ما کان ربّک محظوراً

;59 آن کس که زندگى زودگذر دنیا را بخواهد، آن مقدار از آن را که بخواهیم و به هر کس اراده کنیم، مى دهیم....* وآن کس که سراى آخرت را بخواهد و کوشش خود را براى آن انجام دهد، در حالى که ایمان داشته باشد، سعى و تلاش ایشان پاداش داده خواهد شد.* هر یک از دو گروه (دنیا طلب و آخرت طلب) را از عطاى پروردگارت بهره و کمک مى دهیم ـ تا آنچه مى خواهند انجام دهند ـ و عطاى پروردگارت از کسى منع و دریغ نشده است.

... من یرد ثواب الدنیا نؤته منها و من یرد ثواب الآخرت نؤته منها و سنجزى الشاکرین...* منکم من یرید الدنیا و منکم من یرید الآخرت...;60 هر کس پاداش دنیا را بخواهد ـ و در زندگى خود، در این راه گام بردارد ـ چیزى از دنیا به او خواهیم داد و هرکس پاداش آخرت را بخواهد، از آخرت به او خواهیم داد و به زودى شاکران را پاداش مى دهیم...*بعضى از شما خواهان دنیا هستند و برخى خواهان آخرت... . لا یکلّف اللّه نفساً الّا وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت...;61 تکلیف نکند خدا کسى را جز به قدر طاقت و توانش، ـ از این رو ـ انسان هر کار ـ نیکى ـ انجام دهد، براى خود انجام داده و هر کار ـ بدى ـ کند، به زیان خود کرده است... . کلّ نفس بماکسبت رهینه;62 هر کس در گرو آن چیزى است که کسب کرده است.

در مورد عوامل بیرونى محیطى و اجتماعى نیز مسئله از همین قرار است، چه معتقد باشیم که اسلام براى جامعه به عنوان برآیندى از عوامل مختلف مادى و معنوى از قبیل افراد جامعه و آداب و رسوم و سنت ها و شرایط سیاسى و فرهنگى و اقتصادى حاکم و رایج، شخصیت و هویتى اصیل و عینى و حقیقى قائل است و جامعه را امرى اعتبارى و انتزاعى نمى داند63 و چه منکر وجود حقیقتى مستقل، وراىِ افراد براى جامعه باشیم،64 چنان که نگارنده نیز بر همین نظر است.65 البتّه، هر جامعه اى گرایش ها و کشش هاى خاص خود را دارد;66 جامعه سالم، رفتار شایسته را به انسان الهام مى کند و جامعه ناسالم، انسان را به سمت رفتار ناسالم و ناهنجار فرا مى خواند.

قطعاً بعد روحانى و ملکوتى انسان از یک سو، و بعد جسمانى و حیوانى او از سوى دیگر، هر کدام در برابر گرایش ها و الهام هاى جامعه، موضع خاص خود را دارند. البته در این جا نیز در نهایت، عقل حساب گر و نیروى اراده و انتخاب بر همان منوال مورد پیشین (عوامل درونى) عمل مى کنند و براى اراده و انتخاب انسان اجبار و اکراهى وجود ندارد. قرآن کریم طى آیات متعدد، عذر کسانى را که شرایط محیطى و اجتماعى را به عنوان عامل سوق دادن ایشان به شرک و کفر و تباهى مطرح مى کنند، نمى پذیرد.

در این زمینه نیز آیات قرآن کریم گویا و صریح است، لذا در این فرصت به ارائه مواردى چند بسنده مى کنیم: انّ الّذین توفّیهم الملائکة ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنّا مستضعفین فى الأرض قالوا ألم تکن أرض اللّه واسعة فتهاجروا فیها فأولئک مأویهم جهنّم و سائت مصیراً;67کسانى که فرشتگان روح آنان را گرفتند در حالى که به خویشتن ستم کرده بودند، فرشتگان به ایشان گفتند: در چه حالى بودید؟

آنان گفتند: ما در سرزمین خود تحت فشار بودیم. فرشتگان به ایشان گفتند: مگر سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید؟ پس ایشان (که عذرى ندارند) جایگاهشان دوزخ است وسرانجام بدى دارند. ...حتّى اذا ادّارکوا فیها جمیعاً قالت اخریهم لِأولیهم ربّنا هؤلاء اضلّونا فآتهم عذاباً ضعفاً من النّار قال لکلٍّ ضعف ولکن لاتعلمون * و قالت اولیهم لأخریهم فما کان لکم علینا من فضل فذوقوا العذاب بما کنتم تکسبون;68...هنگامى که پیشینیان و پسینیان از اهل جهنّم همگى وارد آتش شدند، گروه پسین درباره گروه پیشین مى گویند: پروردگارا

! این گروه پیشین بودند که ما را گمراه کردند، پس کیفر ایشان را از آتش دوچندان کن! خداوند مى گوید: براى هر کدام از دو گروه عذاب مضاعف است، ولى نمى دانید ـ زیرا پیروان، یعنى گروه پسین نیز اگر گرد پیشوایان و پیشینیان ستم گر و گمراه را نگرفته بودند، آن ها قدرتى بر اغواى دیگران نمى داشتند ـ.* و گروه پیشین (پیشوایان) به گروه پسین (پیروان)خود مى گویند: شما بر ما امتیازى ندارید، پس بچشید عذاب الهى را در برابر آن چه انجام مى دادید و کسب مى کردید. إِنَّ اللّهَ لَعَنَ الْکافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً *...وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ * خداوند کافران را لعنت کرده و براى آن ها آتش سوزان مهیّا ساخته است* ... و مى گویند: پروردگارا! ما از رؤسا و بزرگان خود اطاعت کردیم وآنان ما را گمراه ساختند.69

و این درحالى است که خداوند عذر کافران را نپذیرفته و در عذاب ابدى گرفتارند.70تا به این جا به طور گذرا دیدگاه اسلام را درباره نقش عوامل روان شناختى و جامعه شناختى در اراده و سرنوشت انسان بیان کردیم که به ظاهر با دیدگاه تفویض یا اختیار مدار افراطى تفاوت محسوسى ندارد.

امّا مسئله اى که نقطه عطفى در دیدگاه اسلام (مکتب اهل بیت(علیهم السلام)) در مقایسه با سایر نظریه ها به شمار مى رود، موضع اسلام در مورد قضا و قدر و مشیت الهى است که یکى دیگر از عوامل بیرونى محسوب مى شود.

در این زمینه نیز براساس دیدگاه اسلام که از زبان اهل بیت عصمت(علیهم السلام) بیان شده، انسان مجبور نیست، بلکه واقعیت چیزى بین جبر و تفویض است، بدین معنا که نه جبر است و نه تفویض، نه این که مخلوطى باشد از جبر و تفویض، چرا که امر دایر بین جبر و تفویض نیست تا گریزى از یکى از آن دو نباشد، بلکه در این جا شقّ سومى نیز قابل تصور است که واقعیت نیز همان است و آن واقعیت چیزى است که از آن به «امر بین امرین; چیزى بین جبر و تفویض» یاد شده است.

در خلال روایات اهل بیت(علیهم السلام) که در مقام بیان مقصود از «امر بین امرین» وارد شده، در مورد معناى جبر تنها یک تفسیر وجود دارد و آن عبارت است از: سلب اختیار و عدم توان گزینش از سوى بندگان. اما در مورد معناى تفویض، دو تفسیر وجود دارد که این امر مى تواند حاکى از آن باشد که قائلان به تفویض دو گروه بوده اند.

در برخى روایات، تفویض به «واگذاردن امر خلق از نظر امر و نهى و احکام تکلیفیه به خودشان» تفسیر شده که معناى آن این است که خداوند امر و نهى مشخصى ندارد و به تبع آن، «امر بین امرین» این گونه توجیه شده است که «خداوند اوامر و نواهى خود را به بندگان ابلاغ فرموده و آن گاه آنان را در طاعت و معصیت مخیّر قرار داده است»،71 چنان که شیخ مفید(رحمه الله) نیز «امر بین امرین» را این گونه تفسیر نموده است.72

اما در برخى روایات دیگر، تفویض به معناى «رها کردن بندگان به حال خود پس از ابلاغ اوامر و نواهى الهى، و برخوردارى ایشان از استقلال کامل و در نتیجه، عدم نیاز آنان به مشیت و قدرت الهى در مقام عمل» فرض شده که مشهور و معروف از مذهب تفویض نیز همین است، و به تبع آن، معناى «امر بین امرین» نیز تفاوت پیدا کرده و آن چه از عبارت هاى مختلف روایات در این زمینه به دست مى آید این است که: جهان ملک خداوند است و هیچ فعلى در آن بدون مشیت و اراده الهى و بدون حول و قوه خداوند انجام نمى گیرد و طبعاً انسان به مشیّت الهى، قدرت انتخاب و اراده و گزینش فعل یا ترک عملى را دارد.73

در توضیح بیشتر أین معناى امر بین امرین ـ با توجه به بیان حکماى اسلامى در این بارهـ 74 گفتنى است که منظور از امر بین امرین این است که به رغم این که انسان در گزینش و فعل یا ترک یک عمل آزاد است، ولى او همه هستى خود را آن به آن متکى به خداوند متعال است و هیچ گونه وجود استقلالى از خود ندارد، چنان که اهل تفویض گمان مى کنند. این که انسان توان انجام عملى را چه خوب و چه بد دارد، به مشیت الهى است و این توان را خداوند هر آن به او عطا مى کند، هم چنان که اراده و توان گزینش را نیز خداوند به انسان مى دهد. او خود فرموده است: «شما نمى خواهید مگر این که خداوند بخواهد

».75 بنابراین اگر ما به گزینش و انتخاب آزاد قادر هستیم، از آن جاست که خداوند چنین خواسته که ما انتخاب آزاد داشته باشیم و هر آن که این مشیّت الهى تغییر کند انسان، دیگر اراده آزاد نخواهد داشت. آن چه در مورد منوط و متوقف بودن توانایى انسان بر انتخاب آزاد، به اراده و مشیت الهى ذکر شد، در واقع، تنها نمونه اى از سنّت هاى الهى (مشیّت ها و اراده هاى پایدار الهى) در مقام ربوبیّت تکوینى خداوند است.

اما بى شک این نکته در مورد همه سنت هاى الهى (که مجموعاً ربوبیّت تکوینى جبرى و غیر تکلیفى، در برابر ربوبیت تشریعى که در قالب اوامر و نواهى عینیت مى یابد) جارى است; به این معنا که صدور هر فعل اختیارى انسان به وجود مجموعه اى از سنت هاى الهى در طبیعت و محیط منوط است که اگر این سنت هاى الهى نباشد، صدور یک فعل اختیارى از انسان میسّر نخواهد شد.گفتنى است که بخش عظیمى از سنت هاى مورد اشاره، در واقع همان قوانین فیزیک و شیمى و زیستى و اجتماعى جبرى است. این سنت هاى جبرى در عین این که براى صدور یک فعل اختیارى از انسان، ضرورى است، در همان حال محدود کننده اراده آزاد انسان نیز مى باشد.

مثلاً، اگر انسان مى خواهد آهنى را بگدازد، در گرو این سنت الهى (مشیّت پایدار الهى) است که آتش سوزنده باشد، اما اگر این مشیت الهى (سنت الهى، قانون طبیعى) تغییر کند، قهراً فعل گداختن آهن صورت نخواهد گرفت. هم چنین اگر انسان مى خواهد در راه خدا به نیازمندان کمک کند یا به درمان بیماران بپردازد، در گرو این قانون جبرى اجتماعى یا زیستى است که خداوند افراد را با قوا و استعدادهاى متفاوت آفریده یا خداوند بدن انسان ها را در برابر میکروب ها آسیب پذیر آفریده است، و هکذا.

بدین ترتیب، مفهوم «امر بین امرین»، یعنى نه جبر و نه تفویض، بلکه راهى بین این دو امر، راهى است که ضمن تضمین اراده آزاد انسان و تحقق مراد و تصمیمات انسان، نوعى محدودیت را براى اعمال اراده آزاد بشر نیز ایجاد مى کند. اما به هرحال، انسان با استخدام این سنت هاى الهى و در چارچوب این سنت ها و قوانین ربوبى لایتغیّر و جبرى (قوانین طبیعى و اجتماعى) به اعمال اراده آزاد خود مى پردازد و سرنوشت خود را رقم مى زند،76 هم چنان که انسان با انتخاب آزاد خویش خود را در معرض نصرت یا عذاب خداوند قرار مى دهد.

بنابراین، بسیارى از حوادث طبیعى ـ به جز موارد آزمایش ـ که در ظاهر امورى غیر اختیارى تلقى مى شوند، از دید قرآن کریم، برآمده از انتخاب آزاد انسان است که خود را در معرض سنّت ها و قوانین جبرى اجتماعى نظیر «نصرت» یا «عذاب» و کیفر قرارمى دهد،77چنان که خداوند متعال مى فرماید: همانا خداوند وضع و حال هیچ قوم و گروهى را تغییر نمى دهد مگر این که آنان [ابتدا ]وضع و حال خویشتن را دگرگون سازند.78

حاصل این که در دیدگاه اسلام، انسان در گزینش و تعیین سرنوشت خود مختار است و در همان حال، وابستگى تام و تمامى به خداوند متعال دارد.پس از آن که نقش انسان در تعیین سرنوشت و در برنامه ریزى و انجام اقدامات خود محرز شد، اینک نوبت آن مى رسد که به بررسى نقش شخصیت ها (عموم افراد با ویژگى هاى شخصیّتى متفاوتى که دارند) در روند کلى تحولات تاریخى بپردازیم.

کدام شخصیت ها در تاریخ مؤثرند؟

چنان که قبلاً اشاره شد،79 دیدگاه هاى اختیار مدار و حتى دیدگاه هاى جبرگرایانه مبتنى بر عوامل درونى و گاه برخى جبرگرایان متکى بر عوامل محیطى و اجتماعى، انسان را در تعیین سرنوشت خود مؤثر مى دانند. البته این نظریّه لزوماً بدان معنا نیست که نقش همه افراد، بهویژه در رابطه با حوادث اجتماعى و روند تحولات تاریخى یکسان باشد. این جاست که این سؤال مطرح مى شود که کدام شخصیت ها در تاریخ و روند تحولات اجتماعى مؤثرند و فراتر از آن این که، کدام شخصیت ها اثر سازنده و مثبت و تعالى بخش دارند؟ و هم در این جاست که تمایز انسان ها و ارزش خاص هر فرد در مقایسه با دیگران باز شناخته مى شود.

در پاسخ به این پرسش ها گفتنى است که اجمالاً همه دیدگاه هاى اختیارمدار و حتى برخى دیدگاه هاى جبرگرایانه80 بر نقش تعیین کننده افراد رشد یافته، فرهیخته و دانشمند81 و دست کم افراد با عزم و اراده که گاه از آنان به عنوان نوابغ یا قهرمانان یاد مى شود تأکید دارند. کارلایل (1795 ـ 1881 م) مورخ اسکاتلندى و مؤلف کتاب قهرمانان مى گوید: «تاریخ ، زندگینامه مردان بزرگ است».82

به عقیده «کار»، در زمینه عامل یا عوامل قاطع در روند حرکت تاریخ و تحولات اجتماعى، دیدگاه مسلط بر مراحل آغازین هشیارى تاریخى و توجه بشر به تحلیل تاریخ، از جمله دیدگاه مسلط بر یونان کهن و نیز دیدگاه غالب و رو به رشد طى دوران پس از عصر رنسانس، عبارت است از: فردگرایى و تأکید بر این که «نبوغ فردى، نیروى آفریننده تاریخ است».83او مى گوید مورخى امریکایى ـ اسم او را نمى برد ـ برخى همکاران خود را که مى خواهند نقش شخصیت هاى برجسته تاریخ را در روند تحولات اجتماعى منکر شوند متهم به «کشتار دسته جمعى چهره هاى تاریخى» مى کند.84

پى تیلر، مورخ و روزنامه نگار انگلیسى مى نویسد: تاریخ اروپاى جدید را مى توان به صورت داستان سه غول: ناپلئون، بیسمارک نخستوزیر آلمان طى جنگ جهانى اول ]و لنین نوشت.85مورخى دیگر به نام وى. جى. چایلد مردان بزرگ را «به سان آدمک هاى توى جعبه که به طرز معجزه آسا از غیب ظاهر مى شوند تا تداوم حقیقى تاریخ را منقطع سازند و خود را بر تاریخ تحمیل کنند» معرفى مى کند.86

گیبون مى گوید: حقیقت واضحى است که زمان باید فراخور چهره هاى فوق العاده باشد. چه بسا که نبوغ کرامول (1599ـ1658)، [سیاستمدار انگلیسى که به فرمانروایى آن کشور رسید] یا رِتس (1679 ـ 1613) [رتس جین فرانسیس پول، کاردینال و سیاستمدار ماجراجوى فرانسوى ]اینک به دست فراموشى سپرده شود.87

نیچه نیز بر نقش مردان جدى و با اراده تأکید فراوان دارد، تا آن جا که او به عنوان فیلسوفى «فردپرست و قهرمان پرست» شهرت یافته است.88 ویل دورانت ذیل عنوان «از نوساختن خوى و منش»، در برابر متفکرانى که انسان را ابزار و آلت دست عوامل بیرونى مى دانند، ضمن تأکید بر اهمیت جایگاه نظام تربیتى، بهویژه نظام تربیتى مبتنى بر مطالعه درونى انسان، براین باور است که «انسان بیشتر تغییر دهنده محیط خویش است تا تغییر پذیرنده از آن».89

از خلال گفته هاى یاد شده در مورد ویژگى هاى شخصیت هاى تأثیرگذار مى توان مواردى، چون عزم و اراده استوار، دانشورى و هوش و نبوغ سیاسى و نظامى را برداشت نمود.گرچه زمینه اصلى ویژگى هاى مزبور به استعدادهاى خدادادى برمى گردد، اما بى تردید، وجود استعدادهاى خداداد شرط لازم براى تأثیرگذارى برجسته و گسترده اشخاص در روند کلى تحولات جامعه و تاریخ است، نه علت تامّه و کافى.

از این رو، اندیشمندانى که نقش شخصیّت ها را در تاریخ برجسته و پررنگ مى دانند، بر نقش مستقیم تعلیم وتربیت در پرورش استعدادها و بروز خلّاقیت و نبوغ افراد مستعد تأکید دارند.90 این افراد، در حقیقت برآنند که میزان و کم و کیف نقش آفرینى افراد و شخصیت ها در روند تحولات نیز امرى اختیارى و به اراده و برنامه ریزى افراد منوط است و اگر افراد بخواهند در آینده دور و نزدیک به شخصیّت هایى تأثیرگذار در سطح کل جامعه و روند کلى تحولات تاریخ تبدیل شوند، باید با گذراندن مراحل و مدارج آموزشى و تربیتى، استعدادهاى خود را شکوفا سازند و گرنه چه بسیار استعدادهایى که به دلیل عدم پرورش، نهفته و گمنام باقى مانده و از میان رفته است.

دیدگاه اسلام

در مورد نقش شخصیت ها در روند کلى تحولات اجتماعى و تاریخى، اسلام نیز بر نقش تاریخ سازِ افراد با ایمان، فرهیخته و با اراده تأکید دارد. بسیارى از قصص قرآن کریم القا کننده همین نقش فعال و کارساز افراد با عزم و اراده، به ویژه افراد فرهیخته و رشد یافته و نوادر تاریخ بشر، یعنى انبیا(علیهم السلام)است. اهتمام قرآن کریم به نقش ممتاز شخصیت هاى متعالى تا بدان جاست که برخى از این افراد، همچون حضرت ابراهیم(علیه السلام) را معادل یک «امّت» مى داند.91گفتار معصومان(علیهم السلام) در این زمینه نیز هم سو با قرآن کریم است.

پیامبراسلام(صلى الله علیه وآله)مى فرماید: مؤمن به تنهایى هم حجّت[خدا] است [بر خلایق و آنان در پیشگاه خداوند متعال عذرى براى کجروى و انحراف خود ندارد ]و هم او به تنهایى یک جماعت است.92یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) به نام حمّاد مى گوید که به آن حضرت عرض کردم: من [به منظور تجارت و کسب و کار] وارد بلادشرک مى شوم، ولى برخى از آشنایان [با انتقاد از این کار من ]مى گویند: «اگر تو در بلاد شرک از دنیا بروى، با مشرکان محشور مى شوى». حضرت(علیه السلام) [با ردّ گفته آنان] فرمود: «اى حماد! هنگامى که در بلاد شرک هستى آیا متذکر امر ولایت ما مى شوى و [مردم را] به سوى آن دعوت مى کنى؟». عرض کردم: آرى.

حضرت(علیه السلام)دوباره پرسید: «آیا زمانى که در بلاد اسلامى هستى بازهم متذکر امر ولایت ما مى شوى و [مردم را ]به سوى آن فرا مى خوانى؟». عرض کردم، نه. آن گاه حضرت(علیه السلام)فرمود: «اگر تو [با حفظ همان خصوصیات و رفتار که گفتى] در بلاد شرک از دنیا بروى، [در قیامت ]به تنهایى به صورت یک امت محشور مى شوى، در حالى که نور تو پیشاپیش توست [و اطراف خود را روشن مى کند].»93

بر اساس اسناد تاریخى، پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در مورد شخص بزرگوار و موحّدى به نام قسّ بن ساعدة الأیادى که در عصر جاهلیت مى زیست، فرموده است: «خداوند قُسّ را رحمت کند. امیدوارم او در قیامت به صورت یک امّت محشور گردد».94 طبق برخى گزارش هاى دیگر آن حضرت(علیه السلام) درباره قُسّ فرمود: «او به تنهایى به صورت یک امت محشور مى گردد».95

این گزارش ها علاوه بر اشاره به ماهیّت نظام امت و امامت، نقش تاریخ ساز یک شخصیت مؤمن، با بصیرت، با اراده و فداکار را نشان مى دهد. این گونه شخصیت ها نه تنها در جامعه هضم نمى شوند، بلکه آغازگر حرکتى مى شوند که در مقیاس جهانى در میان امت ها مى درخشند، راه نشان مى دهند، حجت را بر آنان تمام مى کنند و هر یک بسته به سعه وجودى و شرایط موجود، مسیر حرکت تاریخ را دگرگون مى سازند.

هم چنین قرآن کریم بر جایگاه و نقش ممتاز صابران، مجاهدان و عالمان تأکید دارد.96 در برخى روایات معصومان(علیهم السلام)نیز فقدان و درگذشت یک عالم متعهّد و متقى، ضایعه اى جبران ناپذیر معرفى97 و در همان حال، آثار معنوى علما تا قیام قیامت پایدار و الهام بخش دانسته شده است.98 نیز در بعضى روایات، صلاح و رستگارى علما و زمام داران امت موجب صلاح و رستگارى امت و فساد و تباهى آنان موجب فساد و تباهى امت دانسته شده است.99افزون بر این، از اهتمام اسلام به مسئله تعلیم و تربیت و شناخت و تزکیه نفس نیز مى توان دیدگاه اسلام را در مورد نقش برجسته شخصیت هاى رشد یافته، فرهیخته و پرهیزگار و دانشمند در روند تحولات و تغییر و تعیین مسیر حرکت تاریخ به دست آورد.

نکته درخور توجه این که از نظر اسلام افراد منحرف و حتى مسخ شده نیز آن گاه که از ویژگى هایى چون عزم و اراده و دانشورى اگرچه به صورت جهل مرکب و گمراه کننده برخوردار باشند، در روند تحولات اجتماعى مؤثرند، هرچند که این تأثیر، تنزّلى و انحطاط آور است. قرآن کریم از این گونه افراد به عنوان «ائمه کفر» و «طاغوت» که مردم را به سوى دوزخ و ظلمات و گمراهى ها راهنمایى مى کنند، یاد کرده است.100

اسلام به وجود افراد ضعیف النفس و تن آسا و منفعل و عافیت طلب و مقلّدان کور در جامعه نیز توجه دارد، ولى این گونه افراد را نکوهش کرده و محکوم مى کند و عذر آنان را نمى پذیرد و طبعاً آنان را در تعیین سرنوشت خود مؤثر مى داند، هرچند که شعاع تأثیرگذارى آن ها اندک باشد. قرآن کریم حتى مسئولیت ضعیف ترین افراد را دست کم در حق خودشان تأیید مى کند، جز افراد مقهور و مُکرَه یا افرادى را که دچار استضعاف فرهنگى شده و هیچ گونه اطلاعى از راه حق نداشته باشند، معذور مى شمارد.101 قرآن کریم و روایات معصومان(علیهم السلام) از این گونه افراد با عبارت هاى گوناگونى یاد نموده است که مواردى از آن، ذیل عنوان «نقش انسان در تعیین سرنوشت» مطرح شد.102

برآیند

بر اساس آن چه گذشت مى توان گفت که از منظر مکاتب و دیدگاه هاى اختیارمدار، به ویژه آیین اسلام، اساس رفتار انسان عبارت است از «خود» انسان و به عبارت دیگر «شخصیت» انسان; یعنى ساختار و بافت درونى انسان و در این خصوص نیز اصلى ترین عامل مؤثر و مستقیم در بروز رفتار عبارت است از «اراده» که گزینش و انتخاب را انجام مى دهد و در واقع، گزینش، خود محصول اراده و فعل اختیارى اراده است.103

با توجه به این مطلب باید گفت که عامل اصلى در رفتار انسان و در یک رخداد اجتماعى و تاریخى، همان «اراده» است، اما سایر امورى که معمولا به عنوان عوامل آن رخداد شمرده مى شوند و از جمله شخصیت اجتماعى فرد یا افراد و یا شخصیت منفى دیگر کسانى که به گونه اى با یک واقعه مرتبط هستند و حتى دیگر عوامل سازنده «شخصیت فردىِ» شخص یا اشخاص صحنه گردان در یک ماجرا غیر از «اراده» تنها زمینه یا زمینه هاى آن رخداد هستند که در عرف عموم مردم و در اصطلاح فلسفه از این زمینه ها تحت عنوان «علل معدّه» نیز یاد مى شود.در حقیقت، جایگاه این زمینه ها این است که هر شخص با توجه به این زمینه ها و ارزیابى خاصى که از این اوضاع و احوال مختلف سیاسى، اجتماعى، فرهنگى و شخصیتى که دارد، کم و کیف و زمان و مکان و رفتار و استراتژى خود را تنظیم مى کند.

با این وصف، اگر بخواهیم براى زمینه هاى تحولات اجتماعى وتاریخى، از نظر میزان تأثیرگذارى در شکل گیرى حوادث وتحولات، مراتبى قائل شویم، بى تردید «زمینه هاى شخصیتى فردى» در رأس این نمودار و چینش قرار خواهد گرفت، زیرا اگر ابتدا جوشش و حرکتى از درون صورت نگیرد، هرگز سایر زمینه ها موجب آغاز حرکتى نخواهند شد، از این رو در یک حرکت ارزشى و آرمانى بالاترین ارزش از آنِ شخصیت یا شخصیت هاى فعّال و خود ساخته و صحنه گردان آن حادثه است.

پی نوشت:

2.ر.ک: افلاطون، جمهوریت، کتابهاى:اول، دوم، سوم،...;ارسطو، سیاست، کتابهاى: اول، دوم، سوم،...; ناصر فکوهى، تاریخ اندیشه ها و نظریه هاى انسان شناسى، ص 25ـ 19; گئورگ و.پله خانف، نقش شخصیت در تاریخ، ص 27ـ32، 37 ـ 60 و 70ـ 78; کنفوسیوس، کنفوسیوس خردمند، ترجمه رضا صدوقى، به نقل از: فلسفه اجتماعى، ص 259 ـ 298; ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، ترجمه ع.احمدى، به نقل از: فلسفه اجتماعى، همان، ص 3ـ 139; اپیکور، اصول نظریات اپیکور، به نقل از: فلسفه اجتماعى، ص 199ـ 143; مارکوس اورلیوس، اندیشه ها، به نقل از: فلسفه اجتماعى، ص 203ـ 256; استاد محمدتقى مصباح ، فلسفه اخلاق، ص 53 ـ 116; شهید مرتضى مطهرى، فلسفه اخلاق، ص 35ـ 139; على کیا، مقدمه اى بر اخلاق، ص 25 ـ 43.

3. به طور کلى علم جامعه شناسى به دو بخش «جامعه شناسى ایستا» و «جامعه شناسى پویا» تقسیم مى شود. به جامعه شناسى ایستا، «جامعه شناسى خرد» و به جامعه شناسى پویا، «جامعه شناسى کلان» نیز گفته مى شود. لازم به ذکر است که جامعه شناسى پویا، خود به خود جامعه شناسى تاریخى نیز هست، از این رو، به جامعه شناسى پویا مى توان «جامعه شناسى تاریخى پویا» نیز اطلاق کرد، هر چند که جامعه شناسى تاریخى منحصر به قسم پویا نیست و بسا که پژوهشگر روابط اجتماعى یک جامعه را در مقطع کوتاهى از گذشته مورد مطالعه قرار دهد، که این خود بحثى جامعه شناسى تاریخى است، اما از قسم ایستا و نه پویا.

4. جمشید مرتضوى، ضرورت و فلسفه تاریخ، ص 6، 7 و 58 ـ 59.

5. ر.ک: حسینعلى نوذرى، فلسفه تاریخ: روش شناسى و تاریخ نگارى (مجموعه مقالات)، ص 79; مارتین البرو، مقدمات جامعه شناسى، ص 47، 49، 50 و 52; ریمون آرون، مراحل اساسى سیر اندیشه در جامعه شناسى، ص 4، 5، 9، 26ـ28، 45، 52، 68ـ69، 89،91ـ93، 115ـ116، 127، 134، 164، 176ـ177، 190، 347ـ348، 353 و 362 ; لوییس کوزر و برنارد روزنبرگ، نظریه هاى بنیادى جامعه شناسى، ص 30،40 ،70، 403، 405، 409، 501 ـ 502 و 561 ; على شریعتى، روش شناخت اسلام، ص26ـ27; مرتضوى، همان، ص 5ـ9; دبلیو.اچ .والش، مقدمه اى برفلسفه تاریخ، ص 28، 29،132، 168ـ169، 171و173; جاناتان اچ. ترنر، مفاهیم و کاربردهاى جامعه شناسى، ص62 و 69; اولیور استولى برس و آلن بولک، فرهنگ اندیشه نو، ص 297ـ 299; حمید حمید، علم تحولات جامعه (پژوهشى در فلسفه تاریخ و تاریخگرایى علمى)، ص 31 و 39ـ40; پل ادواردز، فلسفه تاریخ (مجموعه مقالات از دائره المعارف فلسفه)، ص 24ـ27 و 72ـ73; عبدالکریم سروش، فلسفه تاریخ، ص 7و 14; سیدنى هوک، قهرمان در تاریخ، ص 89; ن.آ.یروفه یف، تاریخ چیست، ص 8 ـ146;هاشم یحیى ملّاح وابراهیم خلیل احمد و عماد احمد جواهرى و غانم محمد حفّو، دراسات فى فلسفه التاریخ ، ص 65; کریم مجتهدى، فلسفه تاریخ، ص 161 و محمد تقى مصباح، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص 279.

6. ر.ک: آرون، همان، ص 26-28; سیدنى هوک، همان، ص 89; سروش، همان، ص 7،8; یروفه یف، همان، ص 147، 148 و ترنر، همان، ص 62.

7و8. ر.ک: مطهّرى، فلسفه اخلاق، ص 25 و سروش، همان، ص 7.

9. نرمان ل. مان، اصول روانشناسى، ج 1، ص 517.

10. حرکتى. ر.ک: برس و بولک، همان، ص 724، واژه «مکانیک»: «مکانیک آن شاخه از فیزیک که با حرکت ماده سر و کار دارد. .... و دینامیک که در آن علل حرکت بر حسب نیروها و بر همکنش هاى اشیا و مانند این ها تحلیل مى شود.»

11.محمد عثمان نجاتى، قرآن و رروانشناسى، ص 287.

12. ر.ک: على شریعتمدارى، مقدمه روانشناسى، ص 249. هم چنین ر.ک: ابوالحسن بنى صدر، کیش شخصیت، مباحث مختلف، بهویژه مبحث سوم تا ششم. در این منبع، تعریف خاصى از شخصیت ارائه نشده است، لکن مى توان از خلال مباحث آن، نگرش نویسنده را در مورد «شخصیت» به دست آورد.

13. غلام عباس توسلى، نظریه هاى جامعه شناسى، ص 306.

14. همان، ص 304 ـ 305 و لوییس و روزنبرگ، همان، ص 298.

15. ر.ک: توسلى، همان، ص306- 304 و لوییس و روزنبرگ، همان، ص 270 ،271 ،288.

16. لوییس و روزنبرگ، همان، ص 277.

17. توسلى، همان، ص 306.

18. همان، ص 312.

19. همان، ص 306.

20. همان، ص 310ـ312.

21. لوییس و روزنبرگ، همان، ص 276-278.

22. همان، ص 278.

23. همان، ص 278ـ279.

24. مرتضى مطهرى، فلسفه تاریخ، ج 1، ص 134 و پله خانف، همان، ص 32.

25. ر.ک: مرتضى مطهرى، جامعه و تاریخ، ص 217ـ218.

26. مطهرى، فلسفه تاریخ، ج 1، ص 32; و هوک، همان، ص 8، 12 و 18.

27. سروش، همان، ص 15; و شریعتى، همان، ص 27 ـ 29، 37 و 39; و هوک، همان، ص 11.

28. سروش، همان، ص 15 و شریعتى، همان، ص 27-29، 37 و 39; و پله خانف، همان، ص 25، 31، 40، 63، 71، 73 و 78; و هوک، همان، ص 8، 12 و 18; و مطهرى، همان، ص 48 و 49 ـ 50; و جعفر سبحانى، مارکسیسم و نیروى محرّک تاریخ، ص 118 و 129.

29. توماس کارلایل، قهرمانان (زندگانى محمّد (صلى الله علیه وآله))،ص 22و 33.

30. همان، ص 32ـ33 و صائب عبدالحمید، علم التاریخ و مناهج المؤرخین، ص 21.

31. پل ادواردز، همان، ص 172 و پله خانف، همان.

32. ر. ک: کارلایل، همان; هوک، همان، ص 138-142 و 151ـ152; لوییس و روزنبرگ، همان، ص 587-589; مطهرى، فلسفه تاریخ، ج 1، ص 48-58 و سبحانى، همان، ص 118-120.

33. ر.ک: پله خانف، همان، ص 37، 40، 47ـ49، 54ـ55، 69، 73 و 78.

34. ر.ک: مرتضى مطهرى، انسان وسرنوشت، مجموعه آثار، ج 1، ص 366 ـ 367.

35. ر.ک: اى. اچ. کار، تاریخ چیست؟، ص 46 ـ 82; ویل دورانت، لذات فلسفه، ص 196 ـ 198 و 240 ـ 268; مرتضى مطهرى، جامعه و تاریخ، ص 16، 30، 211 و 219; همو، فلسفه تاریخ، ج 1، ص 21 و 137 ـ 139; حبیب الله طاهرى، تاریخ از دیدگاه مارکس و اسلام، ص 50ـ51، 81 و 86.

36. ر.ک: نصرالله باب الحوائجى، فروید چه مى گوید؟، ص 13 و دفتر همکارى حوزه و دانشگاه، مکتبهاى روانشناسى و نقد آن، ج 1، ص 297ـ298 و 335.

37. ر.ک: شهیدمرتضى مطهرى، فلسفه تاریخ، ص 84.

38. ر.ک: همان; ویل دورانت، همان، ص 198 و على اکبر حسنى، تاریخ تحلیلى و سیاسى اسلام، ص 28.

39. ر.ک: باب الحوائجى، همان، ص 29ـ30 و دفتر همکارى حوزه و دانشگاه، همان، ص 38 و 49.

40. ویل دورانت، همان، ص 198.

41. ر.ک: ابوالفتح محمد بن عبدالکریم شهرستانى، الملل و النحل، ص 95.

42. ر.ک: سن توماس آکویناس، حکومت الهى، به نقل از: فلسفه نظرى، ص 41، 43، 45 و 47; ویل دورانت، همان، ص 240; شهید مطهرى، جامعه و تاریخ، ص 214، همو، فلسفه تاریخ، ص 21 و 145; مصباح، فلسفه اخلاق، ص 74، 100 و طاهرى، همان، ص 86.

43. ر.ک: شهرستانى، همان، ص 36، 41; شهید مطهرى، انسان و سرنوشت، ص 13 و 19; خواجه نصیرالدین محمد طوسى، رساله «جبر و اختیار»، به نقل از: دو رساله فلسفى در بیان اراده انسان، ص 15 و کیا، همان، ص 200ـ201.

44. ر.ک: ویل دورانت، همان، ص 197 ـ 198; مطهرى، جامعه و تاریخ، ص 31 و 221; همو، فلسفه تاریخ، ص 85، 139، 142 و 144; باروخ اسپینوزا، مبانى زندگى اخلاقى، به نقل از: فلسفه نظرى، ص 92; جان دیویى، اخلاق و سلوک انسانى، به نقل از: فلسفه اجتماعى، ص 420 ـ 421 و 424; مصباح، فلسفه اخلاق، ص 82 و طاهرى، همان، ص 51. (در مورد اپیکور، راسل برخلاف ویل دورانت معتقد است که او جبرگرا نبوده، بلکه به «اراده آزاد» انسان اعتقاد داشته است (ر.ک: برتراندراسل، تاریخ فلسفه غرب، ج 1، ص 357ـ358).

45. ر.ک: شهرستانى، همان، ص 95.

46. ر.ک: ناصر مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، ج 4، ص 450.

47. ر.ک: شهرستانى، همان، ص 21، 22; محمد شیرازى (صدرالمتألهین)، جبر و تفویض، به نقل از: دو رساله فلسفى در بیان اراده انسان، ص 77.

48.ر.ک: مایکل ساندل، لیبرالیسم و منتقدان آن، ص 33،278ـ279،281 و 291; عباسعلى عمید زنجانى، مبانى اندیشه سیاسى اسلام، ص88 و هیئت تحریریه مؤسسه امام خمینى، فلسفه سیاست، ص 62ـ63 و 96.

49. ر.ک: کار، همان، ص 74.

50. ر.ک: کار، همان، ص 46 و ساندل، همان، ص 33 ـ 36.

51. ر.ک: کار، همان، ص 78; دبلیو. اچ. والش، همان، 1363، ص 54 ـ 58 و 219 ـ 222.

52. ر.ک: کار، همان، ص 67 و 77.

53. ر.ک: همان، ص 69.

54. ر.ک: همان، ص 80.

55. ر.ک: شهید مطهرى، فلسفه اخلاق، ص 169 ـ 172; همو، فلسفه تاریخ، ص 162ـ163; مصباح، فلسفه اخلاق، ص 119 ـ 122و133; حسین انصاریان، عرفان اسلامى، ج 1، ص 76 ـ 89.

56. ر.ک: محمدبن یعقوب کلینى، اصول کافى ، ج 1، ص 23-26، ح 14.

57. ر.ک: شهید مطهرى، فلسفه اخلاق، ص 308 ـ 311.

58. انفال (8) آیه 67.

59. اسراء (17) آیه هاى 18 ـ 20. نیز ر.ک: سیّد محمد حسین طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 13، ص 52 ـ 53.

60. آل عمران (3) آیه هاى 145 و 152 با اقتباس از ترجمه تفسیر نمونه.

61. بقره (2) آیه 286 با اقتباس از ترجمه تفسیر نمونه.

62. مدّثّر (74) آیه 38.

63. ر.ک: شهید مطهرى، فلسفه تاریخ، ص 138 و 141ـ142 و طباطبایى، همان، ج 4، ص 96.

64. مصباح، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص 236، 347.

65. برخى پژوهشگران، وجود آیات عدیده اى را که سخن از سرنوشت امت ها به میان آورده، دلیل بر وجود حقیقتى مستقل براى جامعه، وراىِ افراد و افکار و آداب و رسومشان، گرفته اند، اما اگر به آیات دیگرى نیز توجه شود که سخن از هلاکت یک امت و نجات تعداد معدودى از افراد مؤمن به میان آورده، به گونه اى که نه این معدود مؤمنان صالح به عذاب اکثریت مبتلا گردیده اند و نه خیل عظیم هلاک شدگان معذور و قابل ترحّم تلقى مى شده اند، پذیرش دیدگاه قائل به وجود مستقل و حقیقى براى جامعه، وراى افراد، و هکذا دلیل این مدعا، آسان نخواهد بود، بلکه برداشت و دیدگاه مقابل آن، منطقى تر به نظر مى رسد.

66. ر.ک: همان، ص 138، 159 و 167.

67. نساء(4) آیه 97 با اقتباس از ترجمه تفسیر نمونه .

68. أعراف (7) آیه هاى 38 و 39 با اقتباس از ترجمه تفسیر نمونه.

69. احزاب(33) آیه هاى 64 و 67. نیز ر.ک: سبأ(34) آیه هاى 31 ـ 33.

70. ر.ک: احزاب (33) آیه 65.

71. ر.ک: علامه مجلسى، همان، ج 4، ص 197 [این حدیث شماره ندارد] و ج 5، ص 17، ح 27.

72. ر.ک: همان، ج 5، ص 18.

73. ر.ک: همان، ص 12، ح 18، ص 20 ـ 24، ح 30 و کلینى، همان، ج 1، ص 222، ح 12.

74. ر.ک: دو رساله فلسفى در بیان اراده انسان، همان، ص 15، 47 ـ 50، 77 ـ 78 و 81 ـ 87; شهید مطهرى، انسان و سرنوشت، ص 94 ـ 101.

75. «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً» (انسان (76) آیه 30).

76. نیز ر.ک: شریعتى، روش شناخت اسلام، ص 33ـ36.

77. ر.ک: مصباح، جامعه و تاریخ در قرآن، ص 346.

78. رعد (13) آیه 11: «انّ الله لا یغیّر ما بقوم حتى یغیّروا ما بانفسهم».

79. ر.ک: ذیل عنوان «نگرش ها در باره نقش انسان در تعیین سرنوشت».

80. ر.ک: راسل، همان، ج 2، ص 749، 1038 و 1042 ـ 1044; مان، همان، ج 1، ص 369 و حسنى، همان، ص 28.

81. ر.ک: راسل، همان، ج 1، ص 8 ـ 14.

82. کار، همان، ص 74.

83. همان، ص 49ـ50 و 67ـ68. هم چنین ر.ک: والش، همان، ص 199، 222 و 225.

84. کار، همان، ص 68ـ69.

85. همان، ص 80.

86. همان، ص 81.

87. همان ،ص 80.

88. ر.ک: راسل، همان، ج 2، ص 1038 و 1043.

89. همان، ص 198.

90. ر.ک: جان استوارت میل، رساله درباره آزادى، ص 149-154، 156ـ157 و 159; جان دیویى، همان، ص 410-412 و 416; ویل دورانت، همان، صفحات اول تا چهارم از مقدمه، ص 198-206، 211 و 213.

91. «إنَّ إبراهیمَ کانَ امَّةً قانتاً لِلّه حنیفاً و لَمْ یک مِنَ المشُرْکینَ» (نحل(16) آیه 120).

92. «المؤمنْ وَحْدَهُ حُجَّةٌ و المؤمنْ وَحدَهُ جَماعةٌ» (محمدرضاحکیمى، محمد حکیمى و على حکیمى، الحیات، ج 1، ص 256، ح 1).

93. «إنّکَ إنْ تَمُتْ ثُمَّ تُحْشَرُ أمَّةً وَحْدَکَ وَ یَسْعى نورُک بَیْنَ یَدَیْکَ» (همان، ص 256 و 266).

94. «یَرْحَمُ اللّهُ قُسّاً، إنّى لَأَرْجُو أَنْ یُبْعَثَ یَؤمَ القیمةِ امَّةً واحدةً» (جواد على، المفصّل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج 6، ص 466).

95. «یُحْشَرُ ـ قُس ـ امّةً وَحْدَهُ» (همان).

96. «فَاصْبِرْ کما صَبَرَ اوُلُو العَزْمِ منَ الرُّسُلِ...» (احقاف (46) آیه 35); «اوُلئکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرّتَیْنِ بما صَبَروُا....» (قصص (28) آیه 54); «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أئمّةً یَهْدؤنَ بأَمْرِنا لَمّا صَبَرؤا...» (سجده (32) آیه 24); «.. . وَإنْ تَصْبِروُا وَ تَتَّقوُا لایَضُرّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً....» (آل عمران (3) آیه 120); «وَالّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهدیَنَهُم سُبُلَنا...» (عنکبوت (29 آیه 69); «اَمْ حَسبْتُمْ أنَ تُتْرَکوُا وَلَاّ یَعْلَمِ اللّهُ الّذینَ جاهَوُا مِنْکُمْ...» (توبه (9) آیه 16); «انْفِروُا خِفافاً وَ ثِقالا و جاهِدوُا بأَموالِکُمْ فى سبیلِ اللّه....» (توبه(9) آیه 41); «لایَسْتَوى القاعِدوُنَ مِن المؤمِنینَ غیرُ اؤلى الضَّرَ رِوالمجاهدوُنَ فى سبیلِ اللّه بِاَمْوالهم و أنْفُسِهِمْ...» (نساء (4) آیه 95); «قُلْ هَلْ یَستَوى الّذینَ یَعْلَوُنَ وَالّذینَ لایعْلَموُنَ...» (زمر (39) آیه 9).

باید توجه داشت که نظریه اجتماعى بودن ویژگى هاى فوق، طبیعى است که پاداش فوق العاده دارندگان این ویژگیها به جهت نقش برجسته آنان در صحنه جامعه و تحولات اجتماعى است.

97. «قال على(علیه السلام): «إِذا ماتَ العالِمُ ثَلُمَ فِى الإسلام ثُلْمَُةٌ لایَسدَّها شَیْىءٌ إلى یَوْمِ القیمة» (جمال الدین ابى منصور حسن بن زین الدین الشهید الثانى، معالم الدین و ملاذالمجتهدین، ص 14).

98. «قال على(علیه السلام): ... یا کمیلُ هَلَکَ خُزّانُ الأَموْالِ وَ هُمْ أَحْیاءٌ و العلماءُ باقوُنَ ما بَقىِ الدهرُ أَعْیانُهُمْ مَفْقوُدةٌ وَ أَمْثالُهُمْ فىِ القُلوبِ مَوْجوُدَةٌ ....» (نهج البلاغة، صبحى صالح، حکمت 147، بند5، ص 496).

99. «قال رسول اللّه(صلى الله علیه وآله): صنفانِ مِنْ اُمّتى اذا صَلُحا صَلُحَتْ اُمّتى و اذا فَسَدا فَسَدَتْ اُمّتى. قیلَ: یا رسولَ اللّه! و مَنْ هم ؟ قال(صلى الله علیه وآله): الفُقَهاءُ و الاُمراءُ» (محمد باقرمجلسى، همان، ج 2، ص 49، سطر 6).

100. قصص (28) آیه 41: «وَ جَعَلْناهُمْ ـ آل فرعون ـ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَى النّارِ...» و بقره (2) آیه 257: «... وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ».

101.ر. ک: نساء (4) آیه هاى 97-99; بقره (2) آیه 173 و مجلسى، همان، ج 74، ص 154، (حدیث رفع).

102. نیز ر.ک: نهج البلاغه، حکمت 147، بند 2: «الناس ثلاثه، فعالم ربّانىّ ومتعلّم على سبیل نجات و همج رعاع اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح،...» و حکیمى، همان، ج 1، ص 40، ح 10: «قال الصّادق(علیه السلام):النّاس اثنان، عالم و متعلم; وسائرالنّاس همج و الهمج فى النّار».

103. ر. ک: مصباح، همان، ص 127ـ 128. الـبته خود «اراده» نیز به نوبه خود، فعل اختیارى نفس در مرحله «فاعل بالتجلّى» است که بررسى بیشتر این موضوع از ظرفیت ایـن بحث خارج شده است (ر. ک: هـمان، ص 128).

محمد دشتى/. دانشجوى دکترى تاریخ.

منبع: فصلنامه تاریخ در آئینه پژوهش شماره10

انتهای پیام

www.shafaqna.com/afghanistan

به گزارش پایگاه بین المللی همکاریهای خبری شیعه (شفقنا) عزیز آریانفر کارشناس و پژوهشگر مسائل سیاسی افغانستان در مقاله ای که از پروفیسور داکتر ژانگ لی(Zhang Li) رییس مرکز پژوهش های آسیای جنوبی جمهوری توده یی چین نگاشته شده، در یادداشتی نظر خویش را چنین ابراز داشته است ؛

نگارنده از انگشت شمار کسانی بوده ام که چه در آستانه و چه پس از ورود نیروهای ائتلاف بین المللی به کشور، بارها اعاده استاتوس بیطرفی افغانستان را که برخاسته از سرشت جیوپولیتیک کشور و فلسفه وجودی آن است، شاه کلید گشایش بحران های چندلایه و درهم پیچیده آن و یگانه راه برونرفت از تنگناهای پیشاروی آن خوانده ام.
دردمندانه در اوایل این موضوع گوش شنوایی نداشت. مگر در این اواخر هر چه بیشتر و بیشتر به شمار کسانی که به این مساله باورمند تر می شوند، افزوده می شود. از جمله فرانتس وندرل- نماینده پیشین جامعه اروپایی در افغانستان نیز چندی پیش اظهار داشت که «افغانستان در گذشته هم بیطرف بود و در آینده هم بیطرف خواهد ماند.».
به همین سلسله، اینک گوشه هایی از گفتگوی یک کارشناس سرشناس چینی را با تارنمای «فرغانه رو» در زمینه خدمت پیشکش می نمایم.

به امید روزی که شعار بی طرف ساختن افغانستان به یک شعار سراسری ملی مبدل شود و در دستور کار جامعه جهانی قرار بگیرد.

پروفیسور داکتر ژانگ لی- رییس مدیر مرکز پژوهش های آسیای جنوبی جمهوری توده یی چین در یک گفتگوی اختصاصی با بانو کاترین ایواشنکو- خبرنگار تارنمای «فرغانه رو» گفت: افغانستان باید پیش از رفتن ارتش ایالات متحده بیطرفی خود را باز یابد. این بدان معنا است که واشنگتن داوطلبانه در راستای تحدید نفوذ خود گام بر می دارد و مصمم به احترام به بی طرفی افغانستان است و در انتظار رفتارهای همانند از دیگر کشورها است. چین به مبدل شدن افغانستان به یک کشور بیطرف بی ذینفع  است و امیدوار است نفوذ اقتصادی و سیاسی خود را در این کشور افزایش بخشد. تنها بدین گونه ما می توانیم سرمایه گذاری های صورت گرفته را محافظت نماییم و برای تحقق پروژه های نو اقتصادی زمینه سازی نماییم.

وی در پاسخ به این پرسش بانو کاترین:
- آن چه مربوط می گردد به امنیت منطقه یی، به نظر می رسد که ایالات متحده در صدد ترک منطقه نمی باشد و بر به دست آوردن جای پا در آسیای میانه سنجش دارد، در گام نخست از راه ایجاد پایگاه های نظامی. آیا شما این کار را به عنوان تهدیدی برای منافع ملی کشور خود ارزیابی نمی کنید؟
چنین پاسخ داد:
-  «البته، این یک تهدید است. نگاه بخش چشمگیر نخبگان چینی  به این فرایند چنین است. بنا بر این، چین با این موضوع که ایالات متحده در آسیای میانه ماندگار شود، مخالفت خواهد نمود. در این رابطه، چین با روسیه، که بیجنگ با آن همنوا در قبال پایگاه هوایی ماناس در قرقیزستان مواضع مشترکی اتخاذ نمود، متحد است.
با این حال، در جامعه کارشناسی چینی دیدگاه دیگری هم هست. بسیاری بر آن اند که که حضور ایالات متحده یک تهدید نیست، و می توان به امریکایی ها اجازه داد تا در منطقه بمانند. هواداران این دیدگاه، استدلال می کنند که حضور ایالات متحده  هم برای تثبیت اوضاع در افغانستان و هم در تراز منطقه کمک می نماید. خروج نیروهای ایالات متحده بس ناخوشایند است، چون همه نگرانی ها در باره امنیت را در این صورت باید دولت چین به گردن بگیرد. با این حال ، از دید من کسانی که بر این باورند که برای چین بهتر خواهد بود تا امنیت خود را خودش تامین کند، حق به جانب  اند. چین باید برای اقدامات پویا در افغانستان، هرگاه تهدید بی ثباتی اوضاع و گسترش درگیری به کشورهای دیگر منطقه پدید آید، آماده باشد.
جر و بحث های مربوط به نگرش های گوناگون در قبال حضور ایالات متحده در منطقه، جامعه کارشناسان را به گونه مطلق سر در گریبان ساخته است.
نگاه نخبگان سیاسی و استراتیژی رهبران چین- حفظ مناسبات همکاری با واشنگتن را در نظر دارد و به همین دلیل، چین از رویارویی با ایالات متحده صرف نظر از این که حضور امریکایی ها در منطقه حفظ خواهد گردید یا نه، اجتناب خواهد کرد.»
وی در بخش دیگری از مصاحبه خود چنین می گوید:
«چین در برابر مبدل شدن افغانستان به میدان رویارویی ها میان ایالات متحده و دیگر کشورها مخالفت خواهد نمود. به ویژه میان هند و پاکستان. متفاوت از ایالات متحده، چین امکان بازی با کارت دیگر کشورها را در دست ندارد. به عنوان مثال، امریکایی ها می توانند با پاکستان به کمک لفاظی ها و سر دادن شعارهای همکاری، روابط خود را به رغم اختلافات جدی بر سر راهکارها و ساز و کارها (تاکتیک ها) در تراز راهبردی (استراتیژیک) نگهدارند. بیجنگ مکانیسم های همانندی در دست ندارد. از همین رو چین می کوشد با پویایی هر چه بیشتر  از کشورهایی پشتیبانی کند که با آنان اهداف سیاست خارجی مشترک دارند و برای چین بسیار مهم است که کشورهای دیگر تلاش نورزند موقف پاکستان را نادیده بگیرند. این دولت در افغانستان منافع کاملا  قابل درکی دارد که باید به آن ارج گذاشته شود.
ما بیش از حد در مورد بحران در روابط با پاکستان و امریکا نگران نیستیم. امریکا نمی تواند پاکستان را به دست سرنوشت رها کند و روابط خود را با آن کشور حتا در صورت وخامت بیشتر  مناسبات کنونی برهم بزند. اما ما نمی خواهیم که تضعیف روابط میان ایالات متحده و پاکستان از سوی هند مورد بهره برداری قرار گیرد. چین هر آن چه را که ممکن است برای زدایش تنش ها در روابط میان امریکا و پاکستان انجام خواهد داد. ما امیدواریم که ایالات متحده متوجه خواهد شد که به سود آن کشور نخواهد بود که روابط خود با پاکستان را تیره تر و پیچیده تر سازد، زیرا این کشور از ارکان اصلی امنیت منطقه یی است.»
پروفیسور ژانگ لی در پاسخ به پرسش دیگر خبرنگار فرغانه رو مبنی بر این که: چنین به نظر می رسد که چین در دستیابی به وضعیت بی طرفی افغانستان  که تضمین معینی برای در نظر داشت منافع همه کشورهای درگیر خواهد بود، ذینفع است؟
چنین پاسخ گفت:
«سخن گفتن از مبدل ساختن واقعی افغانستان به یک کشور بیطرف می تواند تنها در صورتی که تصمیم گیری بایسته در زمینه پیش از 2014 انجام گیرد، مفهوم داشته باشد. یعنی پیش از خروج نیروهای ایالات متحده. در این صورت، وضعیت بی طرفی افغانستان گواه بر آن خواهد بود که ایالات متحده به گونه داوطلبانه دست به محدود ساختن نفوذ خود یازیده است و در نظر دارد به بیطرفی افغانستان ارج گذارد و  در انتظار رفتارهای همانند از سوی کشورهای دیگر است.
دستیابی به وضعیت بیطرفی پس از 2014 تهی از هرگونه مفهوم عملی است. زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که ایالات متحده- به عنوان  بزرگترین بازیگر جیوپولیتیک که وضعیت را در مناطق کلیدی جهان تعیین می نماید، بیطرفی یی را در افغانستان که یا ره آورد کدامین راندمان تاکتیکی بازی یکی از بازیکنان بیرونی و یا بازتابی از مبارزه سیاسی درونی باشد، جدی بگیرد.
چین و ایالات متحده منافع مشترک راهبردی در افغانستان ندارند، اما اهداف مشترک تاکتیکی یی هست، که شالوده استواری را از جمله برای همکاری های اقتصادی می سازند. من به عنوان کارشناسی که از وی برای انجام یک کار باهمی مدتی به ایالات متحده دعوت شده بود، با اطمینان می توانم بگویم که در جامعه کارشناسی امریکایی این درک هست که اهداف تاکتیکی واشنگتن و بیجنگ در افغانستان به هم نزدیک اند. اما نبود اهداف استراتیژیک مشترک هم یک واقعیت آشکار است. هرگاه چنین اهدافی موجود نباشند، روشن است نمی توان آن ها را به گونه مصنوعی ایجاد کرد و یا در باره آن ها خیالپردازی کرد. تنها باید کوشید که چنین چیزی منبع تنش ها و یا مخاصمات متقابل نگردد.
تثبیت بیطرفی افغانستان پیش از برآمدن امریکایی ها می تواند به عامل پر کردن شکاف ها و یافتن زمینه های مشترک مبدل گردد. این گام اصولا ناممکن خواهد بود هرگاه ایالات متحده تصمیم به چشمپوشی و انصراف از بخشی از برتری استراتیژیک خود به منظور حل مشکلات تاکتیکی مربوط به تامین صلح و زمینه سازی برای توسعه اقتصادی نگیرد.
بنابراین، چین کنون به تبدیل شدن افغانستان به یک کشور بیطرف بس ذینفع است، اما تنها در صورتی که  خود مریکایی ها آن را به چنین وضعیتی در بیاورند. در غیر آن، دشوار است درک کرد که چرا چین خواهان بیطرفی افغانستان باشد، زیرا برای چین سودمندتر است تا بر سر افزایش نفوذ خود در این کشور مبارزه کند.
ما در پی گرفتن جای امریکا در افغانستان نیستیم. ما برای این کار نه امکانات مالی، نه امکانات نظامی، نه امکانات اطلاعاتی و سیاست خارجی مانند واشنگتن داریم. چین هرگاه تلاش کند مانند امریکا به افغانستان بیاید، نمی تواند در این کار حمایت جامعه بین المللی را به دست بیاورد. با این هم، بیجنگ باید به شدت نفوذ سیاسی و اقتصادی خود را در این کشور افزایش ببخشد. تنها در این صورت ما می توانیم از سرمایه گذاری های انجام داده خود حمایت کنیم و برای پیاده ساختن پروژه های اقتصادی نو زمینه سازی نماییم.»

انتهای پیام

www.shafaqna.com/afghanistan

جريان روشنفکري غرب براي رسيدن به آزادي و برابري در اواخر قرون وسطي با موضوعات روش‌‌ها، سياستمداران و عالمان مذهبي به شدت مبارزه کرد. اروپا، قرون وسطي بسيار تاريکي داشته است که در آن به نام اين همه دستاوردهاي عقل زير سوال مي‌رفت و اروپا بسيار کشته داد و مبارزه و انقلاب کرد تا توانست هر چيزي را سرجاي خودش بنشاند. بدين ترتيب در عقلانيت امروز غرب نوعي اسطوره زدايي و مبارزه با هر امر متافيزيکي ديده مي‌شود.

به گزارش شفقنا، علي اسلامي در یادداشتی که در روزنامه مردم سالاری منتشر کرده آورده است: اروپائيان با توجه به تاريخ و سابقه خود در قرون وسطي و تجربه بسيار تلخي که از عمومي شدن مذهب دارند، همين نگاه را به ساير اديان دارند. بي‌دليل نيست که آنها ليبرال دموکراسي را آخرين دستاورد عقلانيت بشر مي‌دانند، پايان تاريخ را با غايت‌هاي خود خوانش مي‌کنند و پيدا شدن بودا، اسلام، کنفوسيوس و ساير روايت‌هاي ديني را عامل برخورد تمدن‌ها مي‌دانند.

براساس ذهنيت سکولار و استقرايي اروپا هر چه بنيادين، الهياتي و مذهبي است سريع بايد مورد نقد قرار گيرد. اين رويکرد به طرف سينما، فيلم، موسيقي و بسياري از شاخه‌هاي هنر، ادبيات، فلسفه و... کشيده مي‌شود و موضوعات اسطوره‌اي و مذهبي به چالش کشيده مي‌شوند. در حالي که بسياري از مسلمانان اصلا قرون وسطي تاريک و خرافه‌اي اروپائيان را نداشتند و اسلام براي آنها دين عقلانيت و زندگي بوده است به ناگاه با فيلمي مواجه مي‌شوند که براساس ذهنيت اروپايي و غربي پيامبر عزيز اسلام را بازنمايي بسيار منفي و بي‌ ادبانه کرده است.

روشنفکران و سازندگان فيلم سوال برايشان ايجاد نشده است که چگونه پيامبري که بيش‌از 1 ميليارد طرفدار دارد وجوه مثبت شخصيت او بسيار زياد است و اخلاق او جذابيت‌هايي داشته است که تا قرن بيست‌ويکم تداوم پيدا کرده است. مسلمانان در مواجهه با اين بي‌ادبي يکسان عمل نکردند و واکنش‌هاي گوناگوني انجام دادند. در ابتدا گروه‌هاي تندرو غرب و نظام سرمايه‌داري را مسوول دانستند و در ليبي به کنسولگري آمريکا حمله و کشته و زخمي به جاي گذاشتند. برخي از کشورها تظاهرات کردند و برخي از مقامات مسلمان نيز اسرائيل و آمريکا را مسوول دانستند. برخي از مسلمانان جواب روشنفکرانه دادند و با موسيقي، فيلم مقاله و... در صدد واکنش بر آمدند. برخي نيز سکوت کردند و جواب بي ادبي را با بي‌توجهي دادند.

در اين ميان جمهوري اسلامي ايران اعتقاد دارد که مسوول اينگونه روايت‌هاي بي‌ ادبانه در شاخه‌هاي هنري رويکرد انديشه‌اي ضد اسطوره‌‌اي و سکولار غرب است که اجازه تجاوز در قلمرو هنري، فلسفي، سياسي و نظامي را به جهان غرب داده است. براساس کدام فلسفه و مکتب و آمريکا و کشورهاي غربي حق دارند که به مقدسات و باورهاي مسلمانان توهين کنند و در کشورهاي مسلمان حضور نظامي داشته باشند.

مسووليت اصلي اين توهين‌ها و اقدامات تجاوز گرايانه براساس تماميت خواهي و حضور مستقيم در کشورهاي خاورميانه و مسلمان است. آمريکا افغانستان و عراق را اشغال کرد و در امور مصر، بحرين، يمن، تونس، ليبي‌ و... دخالت مي‌کنند. رسانه‌هاي جهان سرمايه‌داري هجوم و تجاوز آمريکا را با روايت‌هاي حقوق بشر و دموکراسي و دفاع از حقوق زنان مخفي مي‌کنند اما واقعيت آن است هرچند سران آمريکا فيلم بي‌ادبانه در مورد پيامبر را محکوم مي‌کنند اما حضور آنها در کشورهاي اسلامي همان بي‌ادبي است. شايد آمريکا و کشورهاي غربي باور نداشتند که در ليبي چنين شود چرا که با هزينه‌هاي زياد با موشک و بمب و هواپيما ليبي را آزاد کردند اما به ناگاه تيراندازي به کنسولگري آمريکا و کشته شدن سفير شوک بزرگي را به جريان آرام تاريخ وارد ساخت.

خاورميانه و کشورهاي اسلامي به شدت از اقدامات تجاوزگرايانه آمريکا نفرت دارند. درعصر اطلاعات نمي‌توان به راحتي منطق مدرن و پسامدرن غربي را با خودخواهي و زور ايدئولوژيک به دنيا تزريق کرد. دموکراسي، حقوق بشر و حقوق زنان از بالا به پايين و با قصديت‌هاي غربي امکان اجرا ندارد. مسلمانان براي خود تکنيک‌ها و امکان‌هاي زندگي دارند که تنها در متن زندگي آنها و با احترام به اصول مسلمانان مي‌توان دموکراسي و ساير مفاهيم را پياده کرد. آمريکا در يمن و بحرين و کويت و عربستان پايگاه دارد به علت پيوند منافعش با ديکتاتورهاي اين کشورها از شورش عمومي و مطالبات بر حق مردم اين کشورها حمايت نمي‌کند.

مسلمانان انسان‌هايي آبرومند هستند به قصد بردن نفت و گاز آنها و حضور نظامي در کشورهايشان براي حفظ هژموني جهاني نمي‌توان اسلام عزيز را مورد چالش رسانه‌اي آن هم از نوع بي‌ادبانه قرار داد. حتي جان‌رالز نيز از تئوري کلان ليبراليستي خود برابر مسلمانان دست مي‌کشد و حتي هابرماس نيز ورود دين به عرصه عمومي را به رسميت مي‌شناسد. آمريکا و غرب با رويکردهاي نابه‌جاي خود تنها تروريسم و بنيادگرايي را در منطقه رواج مي‌دهند. امروز در روسيه، ليبي، مصر، عربستان امواج بنيادگرايي که قبلا در پاکستان و افغانستان بود ديده مي‌شود. آمريکا در ابتدا به قصد مبارزه با شوروي و بعدا مبارزه با اسلام سياسي شيعه- به بنيادگرايان اجازه فعاليت داد و اکنون يکي از نيروهاي اثرگذار در تحولات اخير شده‌اند به نحوي که نيمي از افغانستان و پاکستان را در اختيار دارد، لابي‌هاي قدرتمند در مصر و عربستان دارند، عراق را بي‌ثبات کرده‌اند و در پي در دست گرفتن قدرت در ليبي و سوريه مي‌باشند.

ايران نيز بي‌ادبي به پيامبر اکرم(ص) را مورد نکوهش قرار داد اما در اين باره دو نکته بايد مشخص شود. اول اينکه تا حد ممکن بايد همانند آمريکا و غرب تهاجمي و بي‌ادبانه برخورد نکنيم بلکه شبيه پيامبر(ص) با اخلاق حسنه و بردباري و معرفت جذابيت اسلام را در مدارا و تساهل نشان دهيم. پيامبر زماني که ديدند آن شخص بي‌ادبي که هر روز به او توهين مي‌کرد غيبت دارند احوالش را جويا شد مريض بود به عيادت او رفت. از سوي ديگر بايد به دام تندروهاي بي‌منطق جهان اسلام نيز نيفتاد چرا که همان گروهي که کنسولگري آمريکا را نشانه رفت چند هفته قبل زيارتگاه‌ها و اماکن مقدس اسلام را به نشانه مبارزه با بت پرستي از بين بردند. ما تجربه طالبان در افغانستان را داريم و در اين بي‌ادبي و ساير بي‌ادبي‌هاي آينده بايد مراقب باشيم.

انتهای پیام

www.shafaqna.com/afghanistan

صفحه 1 از 4